راه شلمچه- پویا دبیری مهر؛ حالا می خواهد چمدانی باشد که بسته می شود تا همراه مسافرش برود که برود، یا می خواهد عزيزی باشد که با مرگ از همه دنیایمان می رود.
بعضی دردها معلوم نیست از کجاست.اصلا صدایش نمی آید.فریادی بی صداست.درد جدایی از این دست است.دردِ رفتن،دردِ گُم کردنِ «کسی» و نه «چیزی»،یعنی دردِ از دست دادن در شی نیست بلکه روح دارد و در جان است. وقتی بچه بودیم چرخ و فلک که سوار می شدیم ، وقتی در حالت بین زمین و آسمان قرار می گرفتیم،دلمان هُری میریخت،به ناگاه یخ می شدیم و انگار این به خاطر احساس بی پناهی ست که در لحظه اتفاق می افتد. در بزرگسالی هم این بی پناهی ها سراغ آدم می آید اما این بار لحظه ای نیست و طولانی میشود.
همه آنهایی که کسی را از دست داده اند و در دلشان نجوا می کنند که «دلتنگ تو ام که به داد دلم برسی» و می دانند که گمشده آنها هیچ وقت دیگر نمی تواند به دادشان برسد،حال کسی را دارند که دارد زیرِ آب،فریاد می زند.فریاد می زند،دهانش باز است،اما صدایی به کسی نمی رسد،صدایی به او که باید برسد نمی رسد و به تعبیر شاعرانه تر،زبانم،در دهانِ باز،بسته است.
اما بدتر از سوختنِ جان در فقدان و «از دست دادن»، سوختن در «حسرت» است. حسرت، بنزین روی آتش «غمِ از دست دادن» است. حسرت یک نوع غم است از جنس ندامت و اندوه شدید بر آنچه از دست رفته باشد و امکان بازگشت آن نباشد. حسرت همراه با سوال وسرزنش است.سوال از اینکه چرا رفتم؟ چرا نماندم؟ چرا حواسم به او نبود؟ چرا رفیق روز بیقراری را تنها گذاشتم که حالا بیقرارترین آدم جهان باشم.تصور اینکه سری در عالم خیال به روی شانه عزیزی باشد که حالا دیگر نیست،غم کمی نیست و اگر ابر از حجم این غم ببارد، حق با ابر است.
اما این ها همچنان پازل نامرئی «غمِ درگذشت» را تکمیل نمی کند.«مرگِ ارتباط» که می آید و کسی را از ما میگیرد،فارغ از مرور تمام خاطرات که لحظه به لحظه جلوی چشم ما رژه می رود،این آرزو را در ذهنمان خلق می کند که کاش او بود حتی اگر هیچ وقت دیگر امکان دیدنش را نداشتیم.یعنی فقط همین که بدانیم وقتی ما داریم نفس می کشیم و نبضمان می زند،او هم نفس می کشد و جان دارد کافیست.
هلن کلر نویسنده ای که در کودکی توانایی شنیدن و صحبت کردن را از دست داد جمله ای تکان دهنده دارد.میگوید:« قدم زدن به همراه یک دوست در تاریکی بهتر از قدم زدن به تنهایی در روشنایی است». یعنی حتی با اینکه نمی توانی دیگر او را ببینی اما همین که هست و جان دارد،جان شیرینش خوش است.به قول مرحوم افشین یداللهی که در ترانه ای نوشت:«روزای سخت من بی تو نمی گذره، با تو اگر چه دور، با تو اگر چه دیر،از بی تو بهتره.»
اما مرگ فقط حسرت و آرزو و رنج را با خود نمی آورد،بلکه «درد خیالی» جوری به جان ما می افتد که با هر غلت زدنی در خواب آرزوی خرید یک رویای نادیدنی داریم.
وقتی یک عضوی را از دست می دهیم،تا سال ها با وجود نبودن آن عضو،درد نبودنش سراغمان می آید.بیمار واقعا درد می کشد اما از جایی که نیست،درست مثل دستی که در دست دیگری نیست،انگشتانی درد می کند که جایشان در میان انگشتان دیگر خالیست،مثل آدمی که خودش نیست،اما یادش تا ابد در دلمان هست.
درد از دست دادن و حسرت نبودن
دبیریمهر؛

<p>همه آنهایی که کسی را از دست داده اند و در دلشان نجوا می کنند که «دلتنگ تو ام که به داد دلم برسی» و می دانند که گمشده آنها هیچ وقت دیگر نمی تواند به دادشان برسد، حال کسی را دارند که دارد زیرِ آب، فریاد می زند. فریاد می زند ،دهانش باز است، اما صدایی به کسی نمی رسد،صدایی به او که باید برسد نمی رسد و به تعبیر شاعرانه تر، زبانم، در دهانِ باز، بسته است.</p>



