به گزارش راه شلمچه، سال‌ها از غروب روزهای عاشورایی دفاع مقدس می‌گذرد، اما در هیاهوی پرطمطراق عصر دنیاطلبی و نام‌جویی، هنوز نام مردانی در افق این سرزمین می‌درخشد که داوطلبانه بر معبر مین گام نهادند و بی‌صدا آسمانی شدند.

از زمزمه لالایی‌های حسینی تا خاکریزهای فاو

کاظم، رویش پاکی از شالیزارها و خاک پربرکت روستای «فک‌چال» (مؤمن‌آباد) بابل بود؛ در خانواده‌ای زحمتکش و کشاورز، با طنین لالایی‌هایی بالید که عطر نام عل (ع) و داغ سیدالشهدا (ع) داشت. جوانی‌اش هم‌زمان شد با وزش نسیم انقلاب خمینی(ره). با آغاز تهاجم بعثی‌ها، لباس خاکی بسیج را قامت غیرت کرد و راهی جبهه‌ها شد.

از کوه‌های سر به فلک کشیده غرب تا دشت‌های داغ جنوب، رد پای اخلاص او پیدا بود. اوج رشادتش در والفجر ۸ رقم خورد؛ آن‌جا که در گردان «حضرت مسلم بن عقیل (ع)» از لشگر ویژه ۲۵ کربلا، در پاتک سنگین و نامدار گارد ریاست جمهوری عراق در جاده فاو- بصره، جنگ تن به تن را به چشم دید و تا مرز شهادت رفت، اما تقدیر الهی این بود که جان پاکش، ذخیره روزهای سخت‌ترِ «کربلای ۵» بماند.

التمس برای خط‌شکنی در کانال ماهی

زمستان ۶۵ و عملیات سرنوشت‌ساز کربلای ۵ فرا رسید. کاظم ابتدا در گردان دوم مسلم سازماندهی شده بود، اما وقتی باخبر شد گردان یکم، نخستین خط‌شکن غرب کانال ماهی است، تاب نیاورد. آن‌قدر التماس و اصرار کرد تا سرانجام به عنوان فرمانده دسته یکم در گروهان «میثم» قرار گرفت؛ او مرد معطل ماندن در خط دوم نبود، باید اولین نفری می‌بود که به قلب آتش می‌زد.

حوالی ساعت ۱۱ شب، ساحل آب‌گرفتگی دژ خودی بوی پرواز گرفت. بچه‌ها به نوبت سوار قایق‌ها می‌شدند که ناگهان بارانی از آتش سنگین و جهنمی دشمن بر سر گروهان میثم باریدن گرفت. پنج یار غار او — مهدی آقاجانی، علی‌اصغر بیژنی، احمد باکیده، سید معروف عبدالله‌زاده و حسن خیرالله‌زاده — در همان دم بر خاک افتادند و شهید شدند. کاظم اما در میان آن خاک و خون سالم ماند؛ گویی ساعت و جغرافیای قرارِ او با معبود، در نقطه‌ای غریب‌تر تعیین شده بود.

شهید کاظم نصرالله پور نفر اول از سمت چپ در کنار سردار ابوالقاسم اکبرنژاد

پاتک تانک‌ها و میراث سرخ فرماندهی

موانع در هم شکست، شرق کانال با نصرت الهی فتح شد و پس از عبوری سخت و پرمشقت از آب، غرب کانال نیز زیر گام‌های استوار رزمندگان لرزید. اما دیری نپایید که زمین و آسمان غرب کانال جهنم شد. دشمنِ سردرگم، تیپ به تیپ و لشکر به لشکر زرهی و کماندویی وارد کارزار کرد.

آتش مستقیم تانک‌ها امان نمی‌داد. فشار بر گروهان میثم به اوج رسید. ابتدا «محراب رجوانی» فرمانده دلاور گروهان پر کشید؛ پرچم را جانشینش، بسیجی شهید «محمدرضا مؤذن‌پور» به دست گرفت، اما ساعتی بعد او نیز در خون غلطید. در آن لحظات دلهره‌آور، کاظم نصرالله‌پور به دستور فرماندهی گردان، عَلم گروهان نیمه‌جان میثم را بر دوش کشید و با اندک یاران باقی‌مانده، دیواری پولادین در برابر هجوم تانک‌ها ساخت.

«اِرباً اِربا» زیر بارش خمپاره‌ها؛ ضامنی که کشیده شد

آتش آن‌قدر بی‌امان بود که زمین زیر پا ذوب می‌شد. گلوله‌ای سنگین فرود آمد و کاظم به معنای واقعی کلمه «اِرباً اِربا» شد؛ هر دو پایش را از دست داد و خون سرخ شالیزارهای بابل، دشت کربلای ۵ را رنگین کرد. با همان تنی که قطعه‌قطعه شده بود و چهره‌ای که رفته‌رفته به زردی می‌نشست، فریاد می‌زد و بچه‌ها را به مقاومت فرا می‌خواند.

همرزمانش سراسیمه خواستند پیکر نیمه‌جان و غرقه به خونش را به عقب منتقل کنند، اما کاظم حرکتی کرد که چشم تاریخ را خیره ساخت؛ دست برد، ضامن نارنجک را کشید و روبه‌روی یارانش گرفت! با صدایی که به زحمت از حنجره بیرون می‌آمد گفت:

«شما تمام توان‌تان را در برابر دشمن به کار بگیرید! مرا رها کنید… من با امام عهد کرده‌ام تا آخرین قطره خون با دشمن بجنگم و امروز، همان روز است…»

بازگشت پیکر بی‌سر به دامن مادر

گازهای شیمیایی تنفس را به شماره انداخت و کمبود مهمات، رزمندگان را ناچار به عقب‌نشینی تاکتیکی کرد. کاظم بر سر عهدش ماند و آسمانی شد و پیکر مطهرش در غرب کانال جا ماند. اما بچه‌های لشکر ۲۵ کربلا زمین را رها نکردند؛ در نبردهای بعدی، خاک معراج او دوباره به دست یاران اسلام افتاد.

وقتی پیکر کاظم پس از مدت‌ها به زادگاهش در «فک‌چال» بابل بازگشت، سری بر تن نداشت؛ او رسم سربازی را تمام کرده بود و چون مولایش حسین (ع) بی‌سر به دیار مادری آمد تا برای همیشه سند غیرت و مظلومیت نسلی باشد که نام را دادند تا ننگ بر پیشانی وطن ننشیند.