خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و اندیشه _ صادق وفایی: تابستان سال ۱۳۹۵ میزگردی با عنوان «میزگرد آسیب‌شناسی ترجمه کتاب» در خبرگزاری مهر برگزار کردیم که با حضور علی جعفریه مدیر نشر ثالث و اسدالله امرایی و رضا میرچی دو مترجم که از زبان‌های انگلیسی و چکی ترجمه می‌کنند، همراه بود. گزارش گفتگوهای این‌میزگرد در دو قسمت: «زیر پوست بازار ترجمه کتاب / سود نبود کپی‌رایت در جیب پخته‌خوارها!» و «تأثیر زبان انگلیسی بر سلیقه جهانی / آینده نشر ایران حرفه‌ای است» منتشر شد.

اواخر سال ۹۴ و پیش از برگزاری این‌میزگرد، پرونده‌ای را تحت عنوان «آسیب‌شناسی صنعت ترجمه» را باز کردیم که در آن با مترجمانی چون پیمان خاکسار، اسدالله امرایی و مهشید نونهالی گفتگو کردیم. این‌گفتگو نیز در این‌پیوندها قابل دسترسی و مطالعه هستند: «خاکسار: تشکیل اتحادیه صنفی غیرسیاسی حلال مشکل مترجمان است»، «موازی کاری در ترجمه آثار ادبی این حرفه را دچار آشفتگی می‌کند» و «مترجمی نباید تنها شغل مترجمان باشد / کتابخوان کم و ممیزی زیاد است».

اما در سال ۹۵ و پس از برگزاری نمایشگاه کتاب تهران و پیش از برگزاری میزگرد مورد اشاره در خبرگزاری مهر، دوباره سراغ برخی از مترجمان کشور ازجمله مهدی غبرایی، محمد عباس‌آبادی، ابوالفضل الله‌دادی و شهلا انتظاریان رفتیم و درباره این‌حوزه، بیشتر به گپ و گفت نشستیم. این‌پرونده نیز دربرگیرنده این‌گفتگوها بود: «مردم ترجمه خوب را تشخیص می‌دهند / «اگر» های زندگی با مترجمی»، «درآمد پایین مترجمان به دلیل تیراژ پایین کتاب است»، «برخی مترجمان کتاب‌های خوب را قربانی می‌کنند / آشفتگی بازار ترجمه» و «شرمنده مولفان کتاب‌هایی هستیم که ترجمه می‌کنیم / جای خالی کپی‌رایت».

پس از پنج‌سال، دوباره موضوع «ترجمه» را از بایگانی بیرون‌کشیده و با یکی از مؤلفان و مدرسان حوزه علوم انسانی به گفتگو پرداختیم. اما این‌بار مساله را از زاویه‌ای دیگر بررسی کردیم؛ این‌که چرا در بازار نشر، رونق آثار ترجمه بیشتر از آثار تألیفی است و مخاطبان نسبت به این‌گونه کتاب‌ها گرایش بیشتری نشان می‌دهند. به این‌ترتیب با صادق رشیدی، نویسنده، پژوهشگر و مدرس دانشگاه به گفتگو نشستیم. این‌گفتگو با محور ترجمه و به بهانه بررسی چرایی اقبال بیشتر ناشران کشور نسبت به چاپ آثار ترجمه نسبت به تألیف انجام شد اما جوانب و بحث‌های دیگری را هم در خود جا داد.

یکی از مهم‌ترین بحث‌های فرهنگی مطرح‌شده در این‌نشست، این بود که ما ایرانی‌ها از نظر تاریخی، دچار وابستگی‌های فرهنگی به بیرون از جامعه خود هستیم که این‌وابستگی‌ها طی سال‌ها و دهه‌ها در سطوح مختلفی چون حوزه نشر، ترجمه، سبک زندگی و … خود را نشان داده‌اند. رشیدی معتقد است ایران، پس از پیروزی انقلاب اسلامی، توانست از قدرت‌های بزرگی چون آمریکا مستقل شود اما دستاورد مهم دیگر انقلاب که می‌توانست محقق شود و نشد، استقلال فرهنگی است. البته این‌پژوهشگر فرهنگی معتقد است استقلال فرهنگی، هیچ‌وقت به‌طور صددرصد محقق نمی‌شود اما بستن درهای کشور به روی فرهنگ‌های دیگر هم به‌معنای استقلال فرهنگی نیست و وفور آثار ترجمه در کشورمان، برای اثبات وابستگی فرهنگی و فکری ما و اشتباه‌بودن سیاست بستن درهای فرهنگ نشانه خوبی است. چون وابستگی‌ای که در ناخودآگاه جمعی ایرانیان رخنه کرده و به‌قول رشیدی دست‌بردار هم نیست، در ترجمه به‌صراحت خود را نشان می‌دهد.

رشیدی معتقد است می‌توان با کشیدن سیم خاردار، مرزهای سیاسی را مشخص کرد اما چنین‌کاری برای مشخص‌کردن مرزهای فرهنگی اشتباه محض است. چون فرهنگ بخش‌نامه‌ای نیست و نمی‌توان برای آن بخش‌نامه صادر کرد. خلاصه این‌که در زمینه بحث وابستگی، رشیدی به این‌نکته اشاره دارد که ما با وجود داشتن استقلال سیاسی، از دو جبهه مهم فرهنگی و اقتصادی، وابستگی شدیدی داریم. یکی از نمودهای بحث وابستگی فرهنگی و اقتصادی، همان‌طور که اشاره شد خود را در حوزه بازار ترجمه کشورمان نشان داده و می‌دهد. او معتقد است فرم کلی فعالیت در حوزه نشر در کشورمان، در ظاهر فرهنگی به‌نظر می‌رسد اما در باطن این‌گونه نیست بلکه نشر، شغلی است که دغدغه‌اش، به‌جای ترویج و رفع نیازهای فرهنگی، فروش محصول تولیدشده است. این‌مولف می‌گوید وضعیت ترجمه در کشورمان، مانند وضعیت موسیقی است. ترجمه باید باشد اما برای رفع نیازهای بومی فرهنگ ما. سوال مهمی که باید در این‌زمینه مطرح کرد این است که چه‌چیزی ترجمه می‌شود، با چه‌هدفی، چگونه و چرا ترجمه می‌شود؟

یکی از مسائل مهم دیگری که رشیدی درباره ضعف و نقصان آثار تألیفی در کشورمان مطرح می‌کند، این است که ما همدیگر را قبول نداریم بنابراین در آثار خود، به یکدیگر ارجاع نمی‌دهیم و با این‌فرض که هرچه ترجمه شده، جایگاه بالاتری نسبت به آثار تألیفی دارد، سعی می‌کنیم در کتاب‌هایمان به دیگران (خارجی‌ها) ارجاع دهیم. نکته مهم دیگری هم که از سخنان این‌استاد دانشگاه استخراج می‌شود، این است که از مقطعی به‌بعد به‌ویژه از دهه ۸۰ فضای فرهنگی کشور طوری شد که مترجمان را در جایگاه فیلسوف به جامعه معرفی می‌کردند که این‌کار ضربات و آسیب‌های خود را به فرهنگ ترجمه و فرهنگ کشور وارد کرد.

در مقام جمع‌بندی صادق رشیدی معتقد است با کنار گذاشتن بحث کمیت و آمار، بازار کتاب‌های کشورمان از نظر محتوا و مفهوم آثار، دچار یک‌شلختگی عجیب و غریب فکری و فرهنگی و علمی است که یکی از دلایلش این است که همه کتاب چاپ می‌کنند، همه ترجمه می‌کنند، سرقت علمی رواج هم دارد و....

در ادامه مشروح این‌گفتگو را می‌خوانیم؛

* آقای رشیدی، شما خودتان مولف‌اید و پژوهشگر. البته چند ترجمه هم دارید. چهره‌ی آکادمیکی هستید و مقالات بسیاری نیز از شما منتشر شده است. اما وقتی می‌خواهید کتابی را که تألیف خودتان است به ناشر بدهید، چالش‌های زیادی برای پذیرفته‌شدن و چاپش دارید. یعنی یا عیب و ایرادی برایش تراشیده می‌شود یا در همان قدم ابتدایی اثرتان رد می‌شود. اما اگر مُهر ترجمه روی کتابتان خورده باشد، خیلی راحت و بی‌دردسر پذیرفته می‌شود.

بله درست است.

* آیا صابون این‌ماجرا به تن شما هم خورده است؟

بله. به تن خیلی‌ها خورده است. به لحاظ آماری نمی‌دانم دقیقاً چندناشر در کشور داریم. ما یک‌سری ناشر داریم که صرفاً مجوز نشر دارند و جزو آمار ناشران محسوب می‌شوند. اما خب این‌ناشرانی که مجوز دارند، هر از گاهی کتابی چاپ می‌کنند و همیشه فعال نیستند. تعدادی از ناشران هم هستند که حرفه‌ای و با سابقه هستند و حتی از سال‌های پیش از انقلاب نیز فعال‌اند. اما امروز با اسم و عنوان متفاوتی فعالیت می‌کنند.اولین‌مساله بحث، این است که سیاست مشخص و مدونی درباره نشر کتاب _به‌طور کلی _ وجود ندارد.

* یعنی چه داستان، چه کتاب نظری، چه ترجمه و...

بله. نمی‌خواهم بگویم باید فرد سیاست‌گذاری در وزارت ارشاد بنشیند و بگوید این‌کار را بکنید یا نکنید. چون ناشران دولتی تقریباً، سیاست‌های مشخص دارند. ناشرانی که خاص‌ترند مثل سوره مهر یا به‌نشر، با رویکردهای خاص‌تری کتاب‌های خود را منتشر می‌کنند چون از نظر مالی مشکل چندانی ندارند. بنابراین حساسیت چندانی هم روی این‌که کتاب پیشنهادشده به آن‌ها ترجمه باشد یا تألیف ندارند. چون آنها بر اساس سیاست‌های کلی‌شان پیش می‌روند؛ نه لزوماً بر اساس دغدغه بازار و فروش. کما این‌که خیلی از کتاب‌هایی که چاپ می‌کنند، خاطرات یا داستان‌هایی هستند که ممکن است از نظر کیفی چندان قابل بحث نباشند. اما چون از نظر فکر و نگرش در راستای سیاست‌های سازمانی پیش می‌روند، معمولاً از اندیشه‌ها و نگرش‌های مورد نظرشان حمایت می‌کنند.

این‌نکته را هم در نظر داشته باشیم که نشر کتاب، هزینه زیادی دارد. می‌ماند ناشرانی که دولتی یا شبه‌دولتی هستند ولی سیاست‌هایشان را خودشان روشن می‌کنند و ناشرانی که خصوصی‌اند. من ناشرانی را که به یک نهاد یا ارگان خاص وابسته هستند، فعلاً کنار می‌گذارم. همان‌طور که اشاره شد آن‌ها براساس چارچوب‌های بالادستی کار می‌کنند. اما در مورد سایر ناشرین، وضعیت این‌گونه است که حداقل در ۲۰ سال گذشته یعنی از دهه ۱۳۸۰ به بعد، تمرکز اصلی‌شان روی ترجمه بوده تا تألیف؛ به استثنای ناشرانی که موظف‌اند کتاب‌های درسی چاپ کنند؛ مثل انتشارات سمت. چون سمت هم یک ناشر ماموریت‌محور است که ماموریت‌اش تدوین و انتشار کتب درسی و آموزشی در سطح دانشگاه است. بماند که آن‌جا هم طی سال‌های اخیر در برخی از رشته‌ها به‌ویژه هنر به‌سمت ترجمه سوق یافته که این‌تغییر روند هم جای بحث دارد.

* چرا؟

چون این‌ترجمه‌ها لزوماً با اهداف آموزشی و درسی نوشته نمی‌شوند که ما مثلاً کتاب «بداهه‌پردازی در تئاتر» را ترجمه و به‌عنوان کتاب درسی معرفی می‌کنیم. شما باید کتاب درسی را بر اثر نیاز مخاطب بومی و ساختار دانشگاهی خودتان ترجمه و چاپ کنید. تدوین کتاب آموزشی کار بسیار پیچیده‌ای است. هر محتوایی را نمی‌توان به عنوان کتاب درسی به جامعه معرفی کرد. این، همان نکته‌ای است که در راستای سیاست‌گذاری‌ها و اهداف فرهنگی قرار می‌گیرد.

* تا همین‌جا اگر بخواهیم جمع‌بندی کنیم، حرف شما این است که تا چندی پیش، چاپ ترجمه و تألیف برای ناشران دولتی تفاوتی نداشت. چون دغدغه مالی و برگشت هزینه ندارند. اما طی چندسال گذشته حتی دولتی‌ها هم به سمت ترجمه رفته‌اند. درست می‌گویم؟

بله.

* نظری دارم که فکر می‌کنم بهتر باشد راستی‌آزمایی‌اش را در بحث بررسی کنیم. آن‌ناشرهای خصوصی و حرفه‌ای ما که پس از سال‌ها تبدیل به بنگاه‌های بزرگ نشر شده‌اند، با نویسنده‌ها یا مترجمانی کار می‌کنند که ظاهراً هیچ‌ارتباطی با حاکمیت و دولت ندارند و ظاهراً به‌عنوان افراد مستقل شناخته می‌شوند. کتاب‌هایشان را هم به ناشران دولتی نمی‌دهند. چهره‌هایی هم داریم که این‌مسائل خیلی برایشان مهم نیست و کتابشان را به ناشر دولتی می‌دهند. چون هدفشان این است که کتابشان چاپ شود و به دست مخاطب برسد. هرچند مایل نیستم اما ناچارم برای روشن‌تر شدن منظورم از لفظ «جریان روشنفکری» استفاده کنم. به‌نظرم الان این‌باور رایج در کشورمان وجود دارد که همان‌نویسندگان و مترجمانی که با حکومت کاری ندارند و به‌عنوان روشنفکر یا اپوزیسیون شناخته می‌شوند، سعی در ترویج گفتمانی جز گفتمان حکومت دارند که تنها راهش هم ترجمه است. شاید این هم یکی از علل ترویج ترجمه و کاهش تألیف باشد!

بله این‌هم ماجراهای خاص خودش را دارد. ولی این را در نظر بگیرید که ترویج اندیشه‌های علمی و معرفتی در یک جامعه مردم‌سالار دینی، مغایرتی با این‌که شما وابسته باشید یا مستقل، ندارد. چون به هر حال هرکتابی طبق قوانین وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز نشر می‌گیرد. ضمن این‌که هر مؤلف یا مترجمی در انتخاب ناشر آزاد است. اگرچه سیاست، موضوع نشر را هم تحت تأثیر قرار داده است. اما رواج این‌باور و تفکر که جریان روشنفکری از حاکمیت جداست یا ضد حاکمیت است اشتباه است.

عرصه روشنفکری و آگاهی لزوماً به کنش سیاسی بر نمی‌گردد. یعنی بنا نیست این‌طور تصور کنیم که هر گونه کردار و رفتار روشنفکرانه واکنشی سیاسی علیه جریان حاکم است.

* بله درست می‌گوئید. من هم به ناچار از این‌لفظ استفاده کردم.

هر مؤلف یا مترجمی در انتخاب ناشر آزاد است. اگرچه سیاست، موضوع نشر را هم تحت تأثیر قرار داده است. اما رواج این‌باور و تفکر که جریان روشنفکری از حاکمیت جداست یا ضد حاکمیت است اشتباه است روشنفکران دینی و متعهد به چارچوب‌های کلی یک‌جامعه اسلامی هم در ارائه اندیشه‌های معرفتی و علمی و هنری، آثار ارزشمندی دارند. آنهایی هم که نسبت به حاکمیت و مسائل کلی، بی‌تفاوت‌اند و با ناشرین دولتی کار نمی‌کنند لزوماً اپوزیسیون یا مرتبط با جریان ضدّحاکمیت نیستند. در واقع افرادی هستند که ترجیح می‌دهند به هیچ‌جریانی وابسته نباشند. این، یک‌انتخاب است. برخی، ناشر را بر اساس کیفیت‌های یک نشر خوب انتخاب می‌کنند نه بر اساس گرایشات سیاسی. من شخصاً برایم مهم است که کتابم با کیفیت مطلوب و با حفظ استانداردهای یک‌نشر حرفه ای چاپ شود. چون من کار علمی و فرهنگی انجام می‌دهم نه کار سیاسی. بنابراین هدف اصلی، ترویج علم و فرهنگ است.

* این‌جمع‌بندی که گفتم، تا این‌جا درست است؟

تا حدودی بله. اما نیازمند یک‌بحث بسیار مفصل‌تر است. چون باید رابطه نشر و کتاب با موضوع روشنفکری تبیین شود.

* البته در زمینه آثار داستانی صحبت نمی‌کنیم. فعلاً منظورمان کتاب‌های نظری است. چون بعضی از ناشران خصوصی هستند که کتاب‌های داستان، از نویسندگان امروزی خودمان را چاپ می‌کنند. حالا برسیم به این‌سوال که چرا حتی ناشران دولتی هم طی چندسال گذشته، بیشتر به سمت چاپ کتاب‌های ترجمه رفته‌اند؟

وقتی ترجمه فروش بهتری دارد و ناشران دولتی هم این‌دغدغه را دارند که کتاب‌هایشان فروش رفته و روی دستشان نماند، این‌کار را می‌کنند. اما ناشرانی که هدف‌شان تدوین کتب درسی است کارگروه‌های علمی دارند، و انتخاب‌هایشان با این‌کارگروه‌هاست. مثلاً مدیر گروه هنر در انتشارات سمت، آقای بَراهیمی است. ایشان استاد اکثر کسانی بوده‌اند که امروز جز مترجمان و نویسندگان خوب کشور هستند. در زمانی خدمات بسیاری به دانشجویان کردند. زمانی که رشته‌های تئاتر تازه در دانشگاه‌ها شکل گرفته و ما به‌وفور کتاب و منابعی مانند امروز نداشتیم، این‌عزیزان بودند که از مسیر ترجمه، دانش‌های مورد نیاز را ترجمه و منتقل می‌کردند. الان هم همان‌سنت را ادامه می‌دهند؛ شاگردان ایشان هم به همین‌نحو. این‌کار را فی‌نفسه نمی‌توان قضاوت کرد که کار بدی است یا نه. بلکه متناسب با حوزه‌های مختلف می‌توانیم تحلیل کنیم که چرا گرایش به سمت ترجمه زیاد است و چرا سنت تألیف و ترویج اندیشه‌های بومی و ایده‌پردازی و نظریه‌پردازی ضعیف است.

ببینید، در خیلی از رشته‌ها مثل تئاتر و دیگر شاخه‌های هنری، تمام دانش‌هایی که ما از آن‌ها استفاده می‌کنیم، وارداتی‌اند. خلاصه علت چنین‌وضعیتی هم از این‌قرار است که: ما اصلاً پیشینه و سنت نظریه‌پردازی و تدوین علم و دانش تئوریزه‌شده در رشته‌های مختلف نداشتیم. معدود افرادی مانند دکتر ناظر زاده کرمانی در این مسیر دشوار قدم برداشتند. اما ای کاش در تربیت شاگردان پژوهش‌گر و مؤلف نیز راهبردهایی را پیاده می‌کردند.

* چند دهه است که دارای سنت نظریه‌پردازی و تدوین دانش شده‌ایم؟

آیا لزوماً هرکتابی که در کشورمان ترجمه و منتشر می‌شود، ارزش محتوایی و علمی دارد؟ این، سوال مهمی است. این‌که هر محتوایی در هر رشته‌ای به زبان فارسی ترجمه می‌شود، نشان می‌دهد که بخش فرهنگی نشر در کشور ما به‌شدت ضعیف است. در حالی‌که نشر کتاب، یک‌کنش و فعالیت فرهنگی است. اما امروز یک‌شغل و تجارت برای صرفاً تولید هرگونه محتوایی است این‌موضوع بعد از انقلاب پررنگ شد و شکل گرفت. مثلاً انتشارات جهاد دانشگاهی و حتی سروش در آن‌سال‌ها کتاب‌های تئاتری خوبی منتشر می‌کردند. مثل کتاب‌های دکتر ناظرزاده کرمانی، کتاب‌های آموزش هنر و...

* این‌ها ترجمه بودند؟

تألیف بودند، ترجمه هم داشتند ولی آن‌زمان، ترجمه‌ها اصلاً کیفیت خوبی نداشتند و مترجمی به این‌صورت نداشتیم. مترجمانی هم که در آن‌دهه کار می‌کردند، عموماً مترجمان پیش انقلاب بودند و بیشتر ادیب بودند تا مترجم. یعنی ترجمه می‌کردند ولی بیشتر کارهای ادبی را؛ نمایشنامه‌ها، رمان‌ها و ادبیات کلاسیک. منظورم نسل دریابندری به این‌سو است. به این‌ترتیب کسانی سراغ کتاب‌های نظری تئاتر و سینما می‌رفتند که تازه وارد دانشگاه شده بودند و دغدغه داشتند. تعدادشان هم محدود بود؛ مثل هوشنگ طاهری که تاریخ سینمای هنری را ترجمه کرد. یا هوشنگ آزادی‌ور تاریخ تئاتر براکت را ترجمه کرد. چنین مترجمانی آغازگر رفع نیازهای ما بودند.

* که آن‌موقع هم کارشان پاسخگوی این نیازها بود.

بله. آن‌کتاب‌ها هنوز هم مرجع و رفرنس هستند و ما هم از آن‌ها استفاده می‌کنیم اما مساله این است که الان، در آن‌طرف دنیا که اسمش را غرب می‌گذاریم درباره این‌مسائل و هر مساله دیگر به وفور کتاب وجود دارد. اما آیا لزوماً هرکتابی که در کشورمان ترجمه و منتشر می‌شود، ارزش محتوایی و علمی دارد؟ این، سوال مهمی است. این‌که هر محتوایی در هر رشته‌ای به زبان فارسی ترجمه می‌شود، نشان می‌دهد که بخش فرهنگی نشر در کشور ما به‌شدت ضعیف است. در حالی‌که نشر کتاب، یک‌کنش و فعالیت فرهنگی است. اما امروز یک‌شغل و تجارت برای صرفاً تولید هرگونه محتوایی است.

* این حرف شما الان، نیشتری است به ناشرها! که وقتی مترجمی کتابی را برای شما می‌آورد، چشم و گوش بسته می‌پذیرید که چاپش کنید؛ بدون این‌که نیازسنجی کنید.

اصلاً نیازسنجی‌ای وجود ندارد. رصد نیازهای جامعه و شناسی‌جامعه مخاطبین فرایندی است که نیازمند طرح و برنامه‌ریزی فرهنگی است و این‌کار از عهده هر ناشری بر نمی‌آید.

* اگر متقاضی تألیف هم بیاورد، همان‌ابتدا رد می‌کنند.

بله. چون نیازسنجی وجود ندارد. همچنین، چون ناشران خصوصی نسبت به دولتی‌ها، تشکیلات محدودتری دارند و به‌ندرت از تیم یا کمیته علمی استفاده می‌کنند که ترجمه را داوری کنند یا تطبیق بدهند. در ضمن ارزیابی کیفیت ترجمه یک بحث است و ارزیابی جایگاه علمی کتابی که ترجمه شده هم، یک‌بحث دیگر. این‌اتفاقات صورت نمی‌گیرند چون همه کسانی که صاحب نشر هستند و ناشرند، لزوماً خودشان از دنیای فرهنگ و ادب و علم نیامده‌اند. بلکه در حرفه‌های دیگری مشغول بوده‌اند.

* خصوصی‌ها را می‌گوئید؟

بله، اما نه همه آن‌ها را. ولی عمدتاً هدفشان بیزنس است تا فعالیت فرهنگی. طرف کارش ساختمان‌سازی یا صادرات و واردات پسته است و نشر هم دارد.

* یعنی دغدغه‌مند نیستند!

بله. در این‌زمینه، ما ناشران باسابقه‌ای داریم که دهه‌هاست در کار نشر مشغول‌اند و باسابقه‌اند. اما خودشان آدم‌های ادیب و دانشمند و دانشگاهی نیستند. بلکه نشر، کارشان بوده است. اما در یک‌مقطعی کتاب‌های بزرگی منتشر می‌کردند. برخی از ناشران خصوصی تقریباً از همه افراد نامدار و غیرنامدار کتاب منتشر می‌کنند. مانند نشر علم.

نمی‌خواهم نقش فرهنگی این‌ناشران قدیمی را نادیده بگیرم؛ چون خدمات فرهنگی زیادی داشته‌اند. خود نفس چاپ کتاب اساساً یک‌کنش و فعالیت فرهنگی است که البته این‌که طی سال‌ها چه تأثیری روی جامعه و افکار مردم می‌گذارد، باز هم بحث دیگری است که باید به‌طور مستقل به آن بپردازیم.

اما برخی از ناشران دولتی که تشکیلات عریض و طویل‌تری دارند متأسفانه گرفتار پیچ و خم‌های به‌شدت سازمانی و بوروکراتیک شده‌اند. ظاهراً سعی می‌کنند براساس نیازسنجی پیش بروند؛ مثل انتشارات علمی و فرهنگی. انتشارات علمی و فرهنگی پیش‌تر، کارگروه‌های مختلفی داشت که هرکدام یک‌دبیر علمی داشت و کار دبیرعلمی، رصد کتاب‌های مختلف براساس نیاز و بعد، سفارش آن‌ها به مترجمان یا مؤلفان برای تولید بود تا بتوانند آن رشته‌های مختلف را پشتیبانی کنند. اما این فرایند مهم علمی امروز مانند گذشته وجود ندارد.

به‌نظرم کار کارگروه‌های ناشران خصوصی، بیشتر ارزیابی کیفیت ترجمه‌هاست. چون اگر بخواهید سیاست‌گذاری بکنید، باید ببینید نیاز جامعه چیست. زمانی هست که شما به‌عنوان ناشر دنبال این هستید که در ویترین خود، توازن ایجاد کنید. یعنی بگویید من چندعنوان کتاب علوم اجتماعی دارم ولی تا حالا در زمینه علوم دینی کتابی چاپ نکرده‌ام. پس فعلاً می‌روم روی این‌شاخه سرمایه‌گذاری می‌کنم. ولی این، لزوماً برای رفع نیاز جامعه و محیط بیرون از انتشارات نیست * البته در بعضی‌ناشران خصوصی هم چنین‌ساختاری داریم!

بله. داریم. نمی‌خواهم بگویم خصوصی‌ها چنین‌ساختاری ندارند. مثلاً نشر چشمه، نشر نگاه، ققنوس و نمونه‌های مشابه، گویا کارگروه یا دست‌کم دبیران علمی دارند. اما باید ببینیم خروجی این‌تشکیلات نظارتی چیست؟ وقتی تنوع کتاب‌ها زیاد باشد، شما نمی‌توانید یک‌نفر را برای همه کتاب‌ها به کار بگیرید که هم کتاب‌های علمی را ارزیابی کند هم کتاب‌های ادبی را. بنابراین هر رشته و حوزه‌ای نیازمند یک ناظر تخصصی است.

از این‌جهت به‌نظرم کار کارگروه‌های ناشران خصوصی، بیشتر ارزیابی کیفیت ترجمه‌هاست. چون اگر بخواهید سیاست‌گذاری بکنید، باید ببینید نیاز جامعه چیست. زمانی هست که شما به‌عنوان ناشر دنبال این هستید که در ویترین خود، توازن ایجاد کنید. یعنی بگویید من چندعنوان کتاب علوم اجتماعی دارم ولی تا حالا در زمینه علوم دینی کتابی چاپ نکرده‌ام. پس فعلاً می‌روم روی این‌شاخه سرمایه‌گذاری می‌کنم. ولی این، لزوماً برای رفع نیاز جامعه و محیط بیرون از انتشارات نیست. چون احتمالاً می‌گویند ناشران دولتی‌ای وجود دارند که ماموریت‌شان رفع این‌نیازهاست. در صورتی که نباید این‌گونه به مساله نگاه کنیم.

یک‌طرف ماجرا این است که بالاخره ناشر خصوصی باید درآمد داشته باشد و هزینه‌هایش را در بیاورد. اگر بخواهم راحت بگویم، باید بگویم در ایران، فرم کلی فعالیت حوزه نشر، فرهنگی به نظر می‌رسد ولی باطن قضیه این‌گونه نیست. بلکه نشر یک‌شغلی است که فعلاً دغدغه اش فروش محصول است تا ترویج و رفع نیازهای فرهنگی جامعه.

* (خنده) پس به همان نظریات مارکسیستی روبنا و زیربنا رسیدیم!

چرا این‌گونه است؟ چون اگر شما بخواهید فعالیت مطلق فرهنگی در راستای اعتلای فرهنگ کشور _ در این شرایط سخت اقتصادی_ انجام دهید، زمین می‌خورید! یعنی نمی‌توانید ادامه بدهید. برخی از ناشران دانشگاهی و آکادمیک که چندسالی است تأسیس شده‌اند و عمدتاً کتاب‌های تحلیل گفتمان و زبان‌شناسی و کاملاً علمی هم منتشر می‌کنند، در مقایسه با سایر ناشرها وضعیت اقتصادی خوبی ندارد. برای این‌که کتاب‌های تخصصی و دانشگاهی، خریداری ندارد. ما _دانشگاهی‌ها_ هستیم که این‌کتاب‌ها را می‌خریم. اگر هم ناشر بخواهد به‌سمت کتاب‌های عام برود، این‌تصمیم هم ماجراهای خودش را دارد. یعنی ممکن است بگویند «عجب! ناشری که کتاب‌های تخصصی چاپ می‌کند، دارد کتاب عامه‌پسند چاپ می‌کند.»

* شما اوایل صحبت گفتید ناشر کتاب ترجمه چاپ می‌کند، چون نسبت به تألیف، بیشتر می‌فروشد و صرفه بیشتری دارد. من دنبال یک بحث جامعه‌شناسی هستم. این‌که چرا ترجمه در جامعه ما بیشتر می‌فروشد و ناشر هم چنین‌باوری دارد؟ آیا این‌ماجرا به خودباختگی ناشر برمی‌گردد یا خودباختگی مخاطب که با خودش فکر کند ترجمه بهتر از تألیف است؟ پاسخ خودم این است که در نگاه اول، چاپ کتاب تألیفی برای ناشری که دنبال برگشت هزینه‌اش است، یک ریسک است. اما درج عنوان ترجمه روی کتاب، _جدای از بحث نیازسنجی بازار_ حداقل به معنی برگشتن هزینه چاپ کتاب هست. بیایید این‌مساله را کالبدشکافی کنیم. ایراد از مردم است یا ناشران؟

از طرف دیگر، می‌بینیم کتاب‌های افرادی مثل کامالا هریس معاون جو بایدن، میشل اوباما همسر باراک اوباما، خود اوباما، کتاب‌های دونالد ترامپ، پسر ترامپ، زن فلانی و پسرخاله فلان سیاست‌مدار آمریکایی می‌آیند و به سرعت برق و باد ترجمه می‌شوند و پس از انتشار به چاپ‌های بیستم و سی‌ام هم می‌رسند این‌بحث مهمی است. منتهی پیش از توضیح عواملش، یک‌نکته را فاکتور می‌گیرم و داخل پرانتز می‌گذارم؛ این‌که شما در دنیا، نویسندگان و چهره‌های برجسته‌ای در حوزه‌های مختلف دارید. مثلاً اگر در فلان‌رویداد و فستیوال ادبی، یک‌رمان جایزه بین‌المللی می‌گیرد، قاعدتاً باید به زبان‌های مختلف ترجمه شود تا مطالعه و بررسی شود. چنین‌کتابی‌، به‌طور خودکار ترجمه و معروف می‌شود. فروش خوبی هم خواهد داشت. بحث این‌کتاب‌ها جداست. یا نمونه مشابهش، این است که بگویند می‌خواهیم از نوام چامسکی کتابی چاپ کنیم. خب چامسکی در حوزه زبان‌شناسی و امپریالیسم‌ستیزی، چهره‌ای شناخته‌شده است و مطمئناً کتابی که از او ترجمه و چاپ می‌کنیم، فروش می‌رود.

اما از طرف دیگر، می‌بینیم کتاب‌های افرادی مثل کامالا هریس معاون جو بایدن، میشل اوباما همسر باراک اوباما، خود اوباما، کتاب‌های دونالد ترامپ، پسر ترامپ، زن فلانی و پسرخاله فلان سیاست‌مدار آمریکایی می‌آیند و به سرعت برق و باد ترجمه می‌شوند و پس از انتشار به چاپ‌های بیستم و سی‌ام هم می‌رسند.

* بله بین ناشران ما چالش و رقابتی برای چاپ این‌گونه کتاب‌ها وجود دارد. قانون کپی‌رایت هم نداریم. پس هرناشری تلاش می‌کند کتاب را زودتر از دیگران چاپ کند تا مقام اول را به دست بیاورد. ولی سوال این است که ناشران ما چه‌چیزی در این‌کتاب دیده‌اند که اصرار می‌کنند ترجمه‌شان را چاپ کنند؛ به این‌صورت که چندصفحه را به یک مترجم می‌دهند تا ترجمه‌شان سریع‌تر به پایان و چاپ برسد. به‌نظرم چون نویسندگان کتاب، سلبریتی هستند!

چون چهره‌های سیاسی روز هستند و در صدر اخبار سیاسی روز قرار دارند، برای مردم جالب است ببینند این‌ها چه می‌گویند! حتی اگر حرف مهمی نزنند. این به‌همان مسأله‌ای برمی‌گردد که چرا کتاب ترجمه بین مردم ما مقبول‌تر است و زودتر فروش می‌رود. این‌مثالِ کتاب‌های چهره‌های سیاسی را زدم تا بگویم اوضاع چه‌قدر خراب است که سرمایه نشر در اختیار چنین‌کتاب‌هایی قرار می‌گیرد؛ در صورتی‌که خیلی از کتاب‌های ارزشمندتر در نوبت چاپ باقی می‌مانند. این‌همان‌نکته‌ای است که خلاصه‌اش این می‌شود: «مساله پول است.»

این‌کتاب‌ها با هزینه اندکی توسط چند مترجمِ متوسط آماده می‌شوند و سود زیادی برمی‌گردانند. این‌، دیگر فعالیت فرهنگی محسوب نمی‌شود. این‌، یک‌فعالیت صنفی اقتصادی برای کسب درآمد است که هر خزعبلی را که چاپ می‌شود، ترجمه کن و به خورد مردم بده؛ با آن طراحی‌های جلد و چهره‌هایی که روی جلد می‌گذارند و جملاتی که کنارشان درج می‌کنند: «حقایق ناگفته کامالا هریس!» خب چه می‌خواهی بگویی؟ حقایق که بر همه آشکار شده است! یا «چگونه به عنوان همسر اوباما باعث شدم رئیس‌جمهور شود!» خب، اگر ما بفهمیم که همسر اوباما چگونه باعث شده شوهرش رئیس‌جمهور شود، چه‌مشکلی از ما حل خواهد کرد؟

این‌مسائل نشان‌دهنده فقدان بینش فرهنگی و سیاسی و اجتماعی ناشرانی است که این‌کتاب‌ها را چاپ می‌کنند.

* من می‌خواهم سوزن را به ناشران و جوالدوز را به مردم بزنم! خب مردم چنین‌کتاب‌هایی را می‌خواهند که ناشران چاپشان می‌کند!

خود مردم را نباید به تنهایی مورد قضاوت قرار داد. مخاطب در طول زمان، نیازها و ذائقه‌ای پیدا کرده است. شما الان مقابل من بیسکوئیت گذاشته‌اید. طبیعی است اگر شیرینی خامه‌ای بگذارید، شیرینی را انتخاب می‌کنم.

* بله درست! اما مخاطبِ عزیز شما با این‌گرانی و مشکلاتی که داری، نمی‌دانی داستان‌های زندگی همسر اوباما دردی از تو درمان نمی‌کند و چیزهای مهم‌تری برای مطالعه وجود دارد؟

خب ما مخاطبان دیگری هم داریم که بسیار متمول هستند و وضع مالی خوبی دارند. خواندن هم سرگرمی آن‌هاست. یعنی برای سرگرمی می‌خوانند. این‌دسته از مخاطبان را فراموش نکنید!

به بحث پیشین برگردیم. ما اگر کتابی را در قالب تألیف منتشر کنیم، می‌بینیم در نهایت، یک‌جور تدوینِ ترجمه‌ای است؛ البته به‌استثنای مواردی در حوزه فلسفه که افرادی مثل آقایان دینانی، اعوانی، مجتهدی، داوری اردکانی، محمود خاتمی را داریم که به‌معنای واقعی مؤلف هستند. این‌ها چهره‌های خاص و اساتید فلسفه هستند که صاحب فکر و ایده هستند و به‌جای ترجمه، تألیف می‌کنند. چرا تألیف می‌کنند؟ چون می‌خواهند به زبان بومی و ساده، برای مخاطب ایرانی، فلسفه موردنظرشان را شرح می‌دهند. این‌ها استثنائات هستند. یعنی در چنین‌رشته‌ها و باحضور چنین‌افرادی، ما تألیف داریم. ولی این‌تالیف، تألیف خاص است. چون بنا نیست این‌کتاب‌های فلسفی را مردم عام بخوانند.

مثلاً در زمینه فلسفه هنر، کسانی که با این‌علم آشنا هستند می‌دانند افرادی را داریم که کتاب‌هایی را به اسم تألیف چاپ می‌کنند ولی در واقع این‌آثار ترجمه و کلاژی از ترجمه‌ها هستند. و چون شیوه‌های منبع‌دادن‌شان خیلی دقیق نیست، نمی‌توانید سر و ته کتاب را پیدا کنید و متوجه شوید مطالب از کدام منبع آمده‌اند. حتی اگر دقیق هم ارجاع بدهند، در نهایت ترجمه هستند. یعنی حرف، ایده یا تحلیلی برای یک مخاطب بومی ندارند. و متأسفانه عمدتاً هم مروج اندیشه‌های چپ غربی‌اند این‌جاست که مخاطب، طبقه‌بندی می‌شود. شما یک‌مخاطب عام دارید که علاقه‌مند به خواندن رمان و داستان و کتاب‌هایی از این دست است و حتی بین آن‌ها علاقه‌مندانی به سینما هم هست که دوست دارد فیلمنامه و کتاب‌های سینمایی بخواند. اما در رشته‌های تخصصی، مخاطبان دیگری داریم که اگر افرادی دست به تألیف می‌زنند، برای این‌گروه مخاطبان هستند.

* که در اقلیت هستند.

اقلیت نه به آن‌معنا. در واقع اقلیت فرهنگی هستند. حالا همین‌تالیف‌های تخصصی هم سطوح کیفی مختلفی دارند و همگی لزوماً تالیف‌های خوبی نیستند. این‌تالیفات، عمدتاً گردآوری‌های خوبی هستند. گاهی هم منابع دسته‌دوم هستند.

* یعنی در رتبه و سطح اول، امثال دینانی و مشابهانش را داریم و در جایگاه دوم تألیف، این‌ها را!

در حوزه فلسفه بله.

* یعنی به جز آثار اساتیدی که نام بردیم، باقی تالیفات، ملقمه‌ای از ترجمه‌ها هستند.

مثلاً در زمینه فلسفه هنر، کسانی که با این‌علم آشنا هستند می‌دانند افرادی را داریم که کتاب‌هایی را به اسم تألیف چاپ می‌کنند ولی در واقع این‌آثار ترجمه و کلاژی از ترجمه‌ها هستند. و چون شیوه‌های منبع‌دادن‌شان خیلی دقیق نیست، نمی‌توانید سر و ته کتاب را پیدا کنید و متوجه شوید مطالب از کدام منبع آمده‌اند. حتی اگر دقیق هم ارجاع بدهند، در نهایت ترجمه هستند. یعنی حرف، ایده یا تحلیلی برای یک مخاطب بومی ندارند. و متأسفانه عمدتاً هم مروج اندیشه‌های چپ غربی‌اند.

بنیان‌گذار این‌جریان در شاخه فلسفه هنر و زیبایی‌شناسی، افرادی روشنفکرگونه‌ای بودند که نگرش‌های خاصی داشتند و اوایل ما را با نقد ادبی، مبانی پساساخت‌گرایانه و فلسفه هنر آشنا کردند. اما خشت و بنای بدی را پایه گذاشتند. چون دیگران به این‌نتیجه رسیدند که نوشتن این‌کتاب‌ها چه‌قدر راحت است. مثلاً فکر نکنید کتابی مثل «حقیقت و زیبایی» کتاب بزرگ و دشوار و عظیمی است. در آن‌کتاب مثلاً درباره فلوطین کلّاً دو صفحه مطلب وجود دارد. این‌کتاب الان به چاپ چهلم یا پنجاهم رسیده و همچنان با قیمت گزاف به فروش می‌رود. چه‌ویژگی خاصی در این‌کتاب هست که در مقایسه با سایر کتاب‌های زیبایی‌شناسی و فلسفه هنر، فروش خوبی دارد؟ چند عامل این‌میان هست؛ یکی برند ناشر، دوم برند تدوین‌گر یا گردآورنده که در مقطعی از زمان، به‌عنوان یک‌روشنفکر شاید رادیکال معرفی شده، دیگر این‌که نه همه مخاطب‌ها اما برخی از آن‌ها به‌دلیل کم‌سوادی، تحلیل دقیق و عمیقی از این‌کتاب‌ها ندارند که با نمونه‌های مشابه مقایسه‌شان کنند و میزان کیفیت یا عمق علمی کتاب را ارزیابی کنند.

* ضمن این‌که با تبلیغاتی که حول کتاب شکل می‌گیرد، مسخ می‌شوند. یعنی با اسم ناشر و مؤلف _یا در واقع همان مترجم و گردآورنده _ موجی برای آن‌کتاب درست می‌شود که مخاطب نسبت به آن احساس نیاز می‌کند که اگر کتاب را نداشته باشم، بیچاره‌ام!

بله و با خود می‌گوید باید حتماً یک‌نسخه از آن را در کتابخانه‌ام داشته باشم. علت بعدی این است که این‌کتاب‌ها عموماً به‌عنوان منابع کنکور ارشد و دکتری معرفی می‌شوند. این‌هم یکی از دلایلی است که این‌کتاب‌ها به چاپ‌های بالا رسیدند. اما از طرفی شاید افراد کمی بدانند که مؤسسه مطالعات هنرهای معاصر سال ۱۳۸۳ یا ۸۴ دایره‌المعارفی تحت عنوان دایره‌المعارف زیبایی‌شناسی چاپ کرد؛ بسیار مبسوط و مفصل و خیلی وزین که من خودم هم گاهی به آن رجوع می‌کنم و در تدریس، ارجاعاتی به آن می‌دهم. چنین‌آثاری هم داریم؛ کتاب‌هایی که باید آن‌ها را خواند. اما این‌کتاب به دلایلی دیگر چاپ نشد. نسخه اصلی این‌کتاب دایره‌المعارف زیبایی‌شناسی آکسفورد بود. می‌خواهم بگویم نمونه‌های این‌گونه هم داریم یا کتاب‌های دکتر محمود خاتمی مثل «مدخل فلسفه تطبیقی». این‌ها را نمی‌گویم که از فرد خاصی طرف‌داری کنم. بلکه می‌خواهم بگویم ما افرادی را داریم که دانشگاهی‌اند و رسانه و تریبون خاصی هم ندارند که برایشان هیاهو کنند اما شخصیت‌های قابل احترامی‌اند و آثار تالیفی‌شان هم ارزشمند است. با همین‌رویکرد درباره تألیف، اگر هم بخواهیم بگوییم نقطه مقابل زیبایی‌شناسی غربی، زیبایی‌شناسی شرقی و عرفانی است، می‌توانیم نمونه‌های دیگری را نام ببریم؛ مثل کتاب‌های آقای حسن بلخاری.

یک‌سری منابع آموزشی هم داریم که به آن‌ها می‌گوئیم منابع دسته‌دوم. این‌عنوان هم نه به این‌معنا که تقلیل‌شان بدهیم؛ بلکه به این‌معناست که کتاب‌هایی‌اند که صرفاً گردآوری می‌شوند اما گردآوری‌های خوبی هستند. تدوین‌کردن هم کار دشواری است و به این‌راحتی‌ها انجام نمی‌شود. وقتی صحبت از تألیف می‌شود، منظور این نیست که بگوییم هرگونه گردآوری تألیف است. تألیف یعنی کاری که در نهایت به ارائه یک نظریه یا چشم‌انداز جدیدی توسط مؤلف و نویسنده شود. تألیف با این هدف نوشته می‌شود که آرا و نظریه‌ها و دیدگاه‌های مختلف در یک‌رشته مشخص مورد نقد و تحلیل قرار بگیرد؛ برای ارائه یک‌نظریه و رویکرد جدیدتر. تألیف گردآوری نیست؛ بلکه شرح انتقادی است. گاهی تألیف با هدف شرح و بسط یک‌دانش در حوزه‌ای مشخص صورت می‌گیرد که آن دانش پیشرفت کند یا حتی بومی شود.

وقتی من به‌عنوان یک ایرانی تألیف می‌کنم، باید مشخص شود که این‌، تالیفِ یک ایرانیْ با فلان‌چشم‌انداز و فلان‌ایدئولوژی است. اما وقتی می‌آیم تدوین می‌کنم و از منابع مختلف کلاژ و سرهم‌بندی می‌کنم، نامش گردآوری است.

* خب چرا چنین‌وضعی وجود دارد؟ آیا به این‌دلیل نیست که فقط امثال آقای دینانی و خاتمی را درجه یک می‌دانیم و به خودمان اجازه نمی‌دهیم نظریه‌های خود را مطرح کنیم یا نظریات فلان فیلسوف غربی را نقد نکنیم؟ منِ نوعی، می‌خواهم نقد و نظرم را درباره فلان کتاب فلان فیلسوف مطرح کنم. اما این‌کار را نمی‌کنم. یعنی خودسانسوری می‌کنم چون می‌دانم هیچ‌ناشری حاضر نیست کتابم را چاپ کند. آیا تالیف‌نداشتن‌مان به این‌دلیل نیست؟ نویسنده یا منتقد با خود می‌گوید اگر کتابم ترجمه باشد، ناشر چاپش می‌کند. خب حالا که ترجمه نیست و تألیف است؛ اما تألیف دینانی و افرادی مثل او نیست پس بهتر است برای بررسی به ناشری سپرده نشود!

یک‌نکته را تذکر بدهم و آن‌، این‌که آقای دینانی و دیگر چهره‌های فلسفه را به‌عنوان نمونه نام بردم. ما به‌جز فلسفه، در حوزه‌های دیگر هم چهره‌های بزرگ داریم که صاحب تألیف هستند. اما در پاسخ به سوال شما باید بگویم این‌چهره‌ها متعلق به نسلی هستند که موظف به خواندن و شرح‌دادن بود. آقای دینانی ابتدا در حوزه علمیه بوده است. خب کسی که در حوزه درس می‌خواند، در فضایی علم را می‌آموزد که فضای شرح و تفسیر و تحلیل‌کردن است. وقتی افراد را در محیطی، به‌گونه‌ای تربیت می‌کنید که تحلیل را به آن‌ها یاد می‌دهید و قدرت تفسیر را در آن‌ها تقویت می‌کنید، معلوم است که از آن‌ها یک‌تحلیل‌گر و مؤلف ساخته می‌شود. این‌فضا را در قیاس با فضایی که راه و رسم سرقت ادبی را به شما به شکلی محترمانه یاد می‌دهد، در نظر بگیرید!

* منظورتان...

سرقت‌های برخی از استادان دانشگاه‌های تراز اول کشور.

کسی که اهل تفکر، پرسش و انسان عمیقی باشد، پر از مساله و دغدغه است و آدمی که پر از مساله و دغدغه است چون فکر پویایی دارد و همیشه با سوال مواجه است، خود به‌خود دچار مرضی به‌نام نوشتن می‌شود. آدمی که فکر نمی‌کند و پرسشی نسبت به دنیای پیرامونش و هستی ندارد، حرفی هم برای گفتن ندارد. تألیف و تشریح‌کردن کار انسان‌های دغدغه‌مند و اهل تفسیر است؛ علامه جعفری، علامه طباطبایی، شهید مطهری و امثال این‌ها که متأسفانه آثارشان امروز بین نسل جوان بسیار کم‌رنگ شده و معرفی نمی‌شوند * پس مشکل را باید در دانشگاه‌ها جستجو کرد؟

صد در صد. این‌که ما، کجا و پیش چه‌کسی علم را یاد می‌گیریم، مهم است. البته این‌حرفایی که زدیم، به این‌معنا نیست که هرکسی از راه رسید بگوید من مولف‌ام. افرادی را که نام بردم، پس از ۳۰ سال یا چند دهه تلاش و کوشش به این‌مرحله رسیده‌اند که به‌عنوان مؤلف شناخته می‌شوند.

بگذارید این‌گونه بگویم؛ اساساً کسی که اهل تفکر، پرسش و انسان عمیقی باشد، پر از مساله و دغدغه است و آدمی که پر از مساله و دغدغه است چون فکر پویایی دارد و همیشه با سوال مواجه است، خود به‌خود دچار مرضی به‌نام نوشتن می‌شود. آدمی که فکر نمی‌کند _ آن‌هم نه هر تفکری، منظورم تفکر انتقادی است_ و پرسشی نسبت به دنیای پیرامونش و هستی ندارد، حرفی هم برای گفتن ندارد. تألیف و تشریح‌کردن کار انسان‌های دغدغه‌مند و اهل تفسیر است؛ علامه جعفری، علامه طباطبایی، شهید مطهری و امثال این‌ها که متأسفانه آثارشان امروز بین نسل جوان بسیار کم‌رنگ شده و معرفی نمی‌شوند. نمی‌دانم چرا به این‌سمت و سو رفته‌ایم که وقتی اسم این‌چهره‌ها می‌آید، یا موضع سیاسی و ایدئولوژیک می‌گیریم یا آن‌ها را کلاسیک و قدیمی قلمداد می‌کنیم. چنین‌رویکردها و واکنش‌های تدافعی واقعاً باعث تاسف‌اند.

* بله جالب است که کتاب برتراند راسل را می‌خرند اما کتاب علامه‌طباطبایی که «فلسفه و اصول رئالیسم» را در نقد آرای راسل نوشته، نمی‌خرند!

شاید باورتان نشود. ما زمانی با مرحوم (سعید) کشن‌فلاح درس مبانی کارگردانی ۱ داشتیم که به‌صورت تئوری تدریس می‌شد. یکی از کتاب‌هایی که ایشان در آن‌کلاس به ما پیشنهاد کرد، همین «فلسفه و اصول