به گزارش راه شلمچه به نقل از گروه سیاسی خبرگزاری تسنیم، سردار سرتیپ اسماعیل قاآنی فرمانده نیروی قدس سپاه اگرچه در مراسمهای بسیاری سخنرانی کرده است، اما به شدت از گفتگو امتناع میکند. تنها مصاحبهای که تاکنون در سالهای اخیر از این فرمانده منتشر شده، گفتگوی وی با ماهنامه رمز عبور است که در سال 94 منتشر شده است.
سردار قاآنی در پی شهادت سپهبد قاسم سلیمانی، با حکم رهبر معظم انقلاب اسلامی، فرمانده نیروی قدس سپاه شد.
آنچه در ادامه میخوانید متن کامل آن گفتگو است:
با یک پیگیری ویژه بالاخره در عصرگاه اوایل مهر به مقر فرماندهی نیروی قدس رفتیم. در ورودی دفتر فرماندهی تصاویر شهدایی از کشورهای مختلف نصب شده بود. نام بعضی را حتی یکبار هم نشنیده بودیم. از لبنان و عراق و افغانستان و …
شهدای نیروی قدس نیز جایگاه ویژه داشتند و تصاویر سرداران شهید الماسی، آقابابایی، الله دادی، شاطری و … به چشم میخورد. تصویر عماد مغنیه نیز به صورت برجستهای در مقابل دفتر فرماندهی نصب شده بود. به سالن جلسات راهنمایی شدیم، جایی که تصویر شهید احمد کاظمی در بالای جلسه قرار داشت.
در این فضای خاص، سردار اسماعیل قاآنی از فرماندهان ارشد نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ما را به حضور پذیرفت. جلسه مصاحبه هنوز گرم نشده بود که یک یادداشت از سوی رئیس دفتر سردار، مصاحبه را ناتمام گذاشت و قرار مجدد برای ساعت 6:30 صبح فردا گذاشته شد.
روز بعد ساعت 6:30 مجدداً ادامه مصاحبه که پیرامون دفاع مقدس بود را پیگرفتیم و سردار به تفصیل درباره عملیات کربلای 4 و مصائب آن توضیح داد. در انتهای گفتوگو نیز نقبی به مسائل منطقه زدیم. سردار میگفت جنگ است نمیشود تو هر چه دلت بخواهد به دست بیاوری. دشمن تا بن دندان مسلح است اما امکانات ما در محاسبات دشمن نمیگنجد. او حمله موشکی انصارالله یمن به پایگاه نظامیان سعودی و اماراتی در منطقه الصفر در استان مأرب یمن را مثال زد. سردار قاآنی تمام پیروزیها در منطقه را ناشی از تجربههای دفاع مقدس دانست.
بعثیها که در 31 شهریور 1359 که به کشورمان حمله کردند، برنامهریزی کرده بودند سه روزه، هفت روزه و یک ماهه مناطق زیادی از کشورمان را میگیرند، اما با مقاومت از سوی ایران مجبور شدند استراتژیهای جنگیشان را در همان هفته اول جنگ تغییر بدهند. شما به عنوان یکی از فرماندهان و سرداران جنگ راجع به استراتژی رژیم بعث عراق در جنگ توضیحاتی را بفرمایید.
بسم الله الرحمن الرحیم. در ابتدا از همه شهدای عالیمقامی یاد کنیم که در دوره دفاع مقدس علمدار عزت و سربلندی کشور و جلودار دفاع همهجانبه از این مرز و بوم بودند و راه مقاومت مبتنی بر مبانی اعتقادی اسلام را به همه آموختند. همچنین در این روزها از جانباختگان حریم الهی و حجاج بیتاللهالحرام یاد کنیم که به دلیل بیلیاقتی و سوء استفاده صهیونیستها از سوء مدیریت و برنامهریزی عربستان سعودی جانشان را از دست دادند. این روزها همه در جهان اسلام مصیبتزده هستند. ما هم این ایام را به همه مسلمانها و مردم ایران تسلیت عرض میکنیم.
موضوع جنگ زوایای مختلفی دارد و هر یک از ما از زاویه دید خودمان بدان میپردازیم، نه اینکه آنچه ما میگوییم عین واقعیتی است که به وقوع پیوسته است، بلکه از منظر خودمان راجع به سؤالاتی که درخصوص جنگ مطرح میشود، مطالبی به ذهنمان میرسد و عرض میکنیم.
در پاسخ به سؤالی که فرمودید، جنگ بر ما در شرایطی تحمیل شد که آمادگی ورود به آن را نداشتیم. معمولاً اینطوری است که کسانی که جنگ را در دنیا راه میاندازند، همانها دیکته میکنند چگونه بجنگید که از نتیجه دو قضیه در کنار هم سودهای مختلفی عایدشان میشود یکی فروش سلاح و کسب منافع اقتصادی و دیگری سود سیاسی و توسعهطلبیهایی که مد نظرشان هست. امریکاییها جنگ را با واسطه صدام به ما تحمیل کردند، اما موفق نشدند چگونه جنگیدن را به ما تحمیل کنند. رمز اینکه علیالظاهر طی زمان کوتاهی طبق محاسباتی که کردند و درست هم بود و باید در جنگ موفقیت کامل به دست میآوردند و به دست نیاوردند و دوره دفاع مقدس هشت سال طول کشید و نتوانستند موفقیتی را که مد نظرشان بود کسب کنند، این بود که نتوانستند چگونه جنگیدن را به ما تحمیل کنند. آنها جنگ با ما را براساس محاسبات متعارف مادی و نظامی شروع کردند، اما ما وارد میدان جنگ شدیم در حالی که به محاسبات متعارف نظامی توجه داشتیم. امام عظیمالشأنمان به ما آموخت عواملی غیر از محاسبات متعارف مادی و نظامی را هم در نظر بگیریم و از آنها استفاده کنیم. لذا آنها در محاسبات متعارف همه عوامل مؤثر در قدرت نظامی را خوب برآورد کرده بودند، مثلاً چقدر نیرو داریم؟ چقدر آموزش دیدیم؟ چقدر سلاح، امکانات و بودجه داریم؟ حتی عوامل غیر مادی نظیر آموزش، روحیه و رفاه را هم حساب میکردند، اما عوامل دیگری بود که از آنها خوب استفاده کردیم و در سیستم محاسباتی دشمنان ما جایگاهی نداشتند، بنابراین نمیتوانستند در محاسباتشان بیاورند، مثلاً یک عامل بسیار تعیینکننده نگاه تکلیفمدارانه به جنگ بود و مردم ما از درون شهرها گرفته تا خط مقدم، چون امام عظیمالشأن، ولی امر، ولی فقیه و مرجع تقلیدمان فرمانده جنگ بود و اطاعت از امرش را در جنگ وظیفه خود میدانستند، ایثارگرانه دفاع کردند و جنگیدند. چنین نگاه تکلیفمدارانهای در محاسبات آنها جایی نداشت. جایگاه ارزشی که ما برای ولی امر قائل بودیم، ولایتپذیری، قدرت معنوی، توسل به ائمه معصومین(ع) و توکل به خداوند تبارک و تعالی در محاسباتشان نمیآمد. حال آنکه برای ما که وارد یک جنگ کاملاً نابرابر شده بودیم، اینها جزو ارکان تصمیمگیری همه عوامل از یک رزمنده گرفته تا در سطوح بالاتر فرماندهان و تصمیمگیرندگان جنگ بود. چون عواملی داشتیم که با عدد و رقم و در ماشین محاسباتی دشمن قابل محاسبه نبودند، لذا آنها همه ظرفیتهای نظامی ما را حساب میکردند و بر همین اساس هم حرفشان درست بود و این جنگ چند روزه با موفقیت آنها تمام میشد، اما اینطور نشد. حرف در این زمینه زیاد است، اما ریشه اصلیاش این است که ماشین محاسباتی دشمن نمیتوانست همه عوامل قدرت ما را محاسبه کند. بنابراین وقتی به میدان میآمدند میدیدند نفرات، آموزش و تعداد سلاح دقیقاً طبق برآوردهای آنهاست و آنها هم براساس همان محاسبات پای کار میآمدند، ولی یکمرتبه میدیدند خروجیاش چیز دیگری است. چرا؟ چون آن بچه بسیجی آمده بود تکلیف الهیاش را انجام بدهد، وقت و بیوقت، شب و روز و خستگی نمیشناخت. برای همین صحنه نبرد تغییر میکرد. کارش که گیر میکرد و از نظر عرف متداول نظامی به بنبست میرسید، با یک امیدواری به راهی که علیالظاهر بسته بود نگاه میکرد که این خط و جبهه امام زمان <سلامالله علیه> و تکلیفم جنگیدن در این جبهه است. میایستاد و در راهی که برای همه بنبست بود راهی میگشود. آنچه میگویم صرفاً از منظر اعتقادی نیست، شروعش اعتقادی بود، ولی بعد برای ما که در جنگ بودیم تجربه شد و دیدیم چطور راه بسته باز میشد. این قضیه را در عملیاتهای مختلف به اشکال متفاوت دیدم. این همان پایه اصلی بود که دشمن در عین حال که خوب محاسبه کرده بود از آن آسیب دید. نمیتوانیم بگوییم دشمن محاسبه نشده جنگ با ما را شروع کرد. آنها درست محاسبه کردند، منتهی ماشین محاسبه آنها بعضی از عوامل قدرت ما را- که عرض کردم- نمیتوانست محاسبه کند، لذا کم آوردند.

ضعف محاسبه دشمن فقط محدود به عراق نیست؛ امریکا و همه کشورهایی را که حامی صدام بودند، شامل میشود. آیا همینطور است؟
اصلاً ماشین محاسبه این چیزها هنوز برای قدرتهای مادی درست نشده است، چون آنها ظرفیت محاسبه اینها را ندارند و وقتی هم میخواهند وارد قضیه شوند، با ابزار مادی وارد مسائلی که بدانها معتقدیم میشوند. اعتقادمان به وجود مبارک امام زمان <سلامالله علیه> و حکومت جهانی ایشان است و این یک اعتقاد و باور فراگیر است و از پیرمردهای 90 ساله تا بچههای چهار پنج ساله شیعه که بپرسید، همه میگویند انشاءالله امام زمان(عج) ظهور خواهد کرد و حکومت جهانی تشکیل خواهد داد و این را هم با کمال اعتقاد و باورشان به زبان میآورند و تردیدی در آن ندارند. وقتی امریکاییها وارد این مسائل میشوند، اصلاً نمیفهمند قضیه چیست و مدام دنبال این میگردند که امام زمان کجاست؟ نمونهاش در عراق هست که همان اوایل که به عراق آمده بودند، با بعضی از شخصیتهای عراقی مصاحبه و بعضیها را دستگیر کردند و بردند و مدتها با آنها مصاحبه میکردند که چگونه میتوان به امام زمانی که اینها اینطور محکم پشتش هستند دسترسی پیدا کرد؟ سیستم محاسباتی اینها ظرفیت این را ندارد و این همان عاملی است که در میدان مبارزهای وارد شدهایم و کاملاً میتوانم بگویم میدان نابرابری است، ولی در همین میدان داریم جلو میرویم و تا الان موفق بودیم و بعد از این هم بدون تردید موفقیم.
یکی از عوامل موفقیت ما حضور فرماندهان جوانی بود که درس جنگ را در خود جنگ یاد گرفتند. در این باره هم صحبتی بفرمایید.
به نظرم خیلی زود به انتهای ماجرا رفتید. اول کار این فرماندهان این چیزها را بلد نبودند. ما بچه مسلمان، بچه شیعه و بزرگشده پای منبر، مسائل دینی و جلسات قرآن بودیم، اما واقعاً این چیزها را بلد نبودیم و خوب درک نمیکردیم. اساس این کار وجود مبارک اماممان بود. امام اول این راه را نشان دادند، منتهی در کشور ما حسن بزرگ این بود که مردم صادقانه و خالصانه برای خداـ همانطور که امام میخواست- ایشان را همراهی کردند. امام صادقانه به آنها راه را نشان میداد و آنها هم صادقانه و با تمام وجود میپذیرفتند و حرف، باور و اعتقادشان این بود که امام گفته است و باید برویم. بتدریج کارها سامان و سازمان گرفت. از همان اول فرماندهانمان اینگونه نبودند. فرماندهان مثل بقیه بچههای با ایمانی بودند که برای کار کردن آمده بودند، ولی اینجور ایمان به این مبانی داشتن از ناحیه امام در وجودشان تزریق میشد و میگرفتند و بعد به میدان میرفتند و با تعجب میدیدند راهی که امام فرمودند جواب میدهد. سپس روزبهروز اینها در وجودشان نهادینهتر میشد. نقش فرماندهان در جنگ- که باید در جای خودش بحث شود- و تبعیت بچه بسیجی از آنها همگی به اعتبار حضرت امام(ره) بود. فرمانده با صلابت دستور میداد و جلو میرفت و در شکستن خط کوتاهی نمیکرد و هراسی نداشت. اگر اعتبار بخشیدن حضرت امام(ره) به جبهه نبود مگر جرأت داشتیم حتی در حد خون آمدن از بینی یک نفر تصمیم بگیریم؟ چه کسی به ما جرأت تصمیمگیری میداد؟ امام زیر این کار را امضا و پشتیبانی میکردند و جرأت پیدا میکردیم بچههای مردم را برداریم و پیش برویم. فرماندهان جلودار جرأت مییافتند اقدام کنند و این همه جمعیت را بردارند و پیش بروند. از همان لحظه اولی که پا به جبهه میگذاشتیم درست است فرمانده داشتیم و آنجا را اداره میکرد، ولی فرمانده به اعتبار چه چیزی بسیجیها را برمیداشت و میبرد؟ به اعتباری که امام به او داده بودند. بسیجی به چه اعتباری حرف ما را گوش میکرد؟ بچه بسیجی میدید تیر مثل باران دارد میریزد، ولی وقتی به او میگفتید برو، تردید نمیکرد و میرفت. او به اعتبار اینکه ما در سلسله مراتبی داریم حرف امام را میزنیم حرفمان را گوش میکرد، و الا مستقلاً خودمان چیزی نداشتیم و همه اعتبارمان به وجود مبارک حضرت امام(ره) بود. چنین نظامی در هیچ یک از ارتشهای دنیا حاکم نیست. این از همان عوامل غیرقابل محاسبه است. فرمانده ما به زیردستش مثل بچهاش نگاه میکرد و انگار به آن بسیجی بالاترین دستور خلقت را میدهند و او باید اطاعت کند. لذا معادلات به هم میخورد. بسیجیها معروف به این بودند که نظم و نسق نظامی بلد نیستند. ظاهرشان هم این را نشان میداد. ما نظم و نسق نظامی را برای چه میخواهیم؟ تا بتوانیم در میدان جنگ نفرمان را درست مدیریت کنیم تا به حرفمان گوش بدهد. بالاترینش همین است. بسیجیهایی با ظاهری که آن موقع داشتند و هنوز هم دارند، منظمترین آدمهای نظامی در دنیا بودند. نظم را پای کار میخواهیم، نه برای رژه و ظواهر. در جای ثمردهی نظم، بسیجی منظمترین آدم نظامی دنیا بود، زیرا دستور فرماندهاش را مثل امر ولی خودش اطاعت میکرد. میدیدید تیر صفیرکشان دارد میآید و احتمال شهادت 80-70 درصد به بالاست، ولی وقتی میگفتید برو، لحظهای تردید نمیکرد و میشتافت. سربازان کدام ارتش منظم دنیا اینگونه اطاعت میکنند؟ اینها عوامل قدرت ما در جنگ تحمیلی هشت ساله و دفاع مقدس بودند.
قدری به دوران انقلاب برگردیم. موقع پیروزی انقلاب، جنابعالی چند ساله بودید؟ مختصراً درباره چگونگی ورودتان به عرصه دفاع مقدس و مسئولیتهایی که تاکنون داشتهاید اشاره کنید.
زمان انقلاب جوان 20 سالهای بودم و مثل بقیه مردم در آن حضور داشتم. پس از پیروزی انقلاب اسلامی طبعاً علاقهمند بودم در فضایی باشم و کارهایی انجام دهم که رابطه مستقیمی با انقلاب دارد. از اواخر سال 58 بحث ورودم به سپاه مطرح شد.
مشهد؟
بله، آن زمان آموزشهای سپاه عمدتاً در استانها برگزار میشد و موارد معدودی هم از استانها برای آموزش ابتدایی ورود به سپاه به تهران میآمدند. اوایل سال 59 با جمعی از دوستان برای آموزش به تهران آمدیم.
شهید یا چهره شاخصی از آن جمع را حضور ذهن دارید؟
بله، بچههای ارزشمندی بودند که با آنها از خراسان آمدم، مثلاً شهید خادمالشریعه مؤسس تیپ 21 امام رضا(ع) و شهید چراغچی فرمانده تیپ امام رضا(ع). بنده با این دو شهید در این دوره و معمولاً در یک کلاس آموزشی بودم. بعضی از دوستان یا مسئول هستند یا به شهادت رسیدهاند که همگی بچههای خوب و ارزشمندی بودند. ما در پادگان سعدآباد- که الان پادگان امام علی(ع) هست- آموزش دیدیم. بعد از آموزش به مشهد رفتم و در مرکز آموزش سپاه به عنوان کادر آنجا مشغول شدم که هم کادر را آموزش و هم کمی کار آموزش بسیج را انجام میدادم. با وقوع حوادث کردستان، اواسط سال 59 راهی آنجا شدم.
پس از بازگشت از کردستان جنگ شروع شد. اوایل جنگ بیشتر در مرکز آموزش مشهد فعال بودم و گاهی رفت و آمدهایی به جبهه میکردم، ولی از سال 60 تا پایان جنگ در خدمت دوستان در جبهه فعالیت میکردم و معمولاً مسئولیتهایم در یگانهای خراسان بود. در تمام حضورم در جنگ یا در تیپ و بعدها در لشکر امام رضا(ع) یا در لشکر نصر بودم و در این یگانها مسئولیتهای مختلفی داشتم. پس از پایان جنگ مدتی به خراسان برگشتم و بعد از تأسیس نیروی قدس در آن مشغول به خدمت شدم که تا الان هم ادامه دارد و در خدمت دوستان هستم.
یکی از مهمترین عملیاتها، کربلای 4 و 5 بود. چه شد که به سمت طراحی کربلای 4 و سپس کربلای 5 رفتید؟
هر جنگی فراز و نشیب دارد و هیچ جنگی نیست که بگویید هر کاری دلت خواست، میکنی و هیچ اتفاقی هم نمیافتد. جنگ صحنه دو طرفهای است و جنگ ما هم نابرابر و طرف مقابل بسیار جدی و فعال بود. نابرابری هم در همه زمینهها مشخص بود و از نظر عواملی که در محاسبات متعارف جزو عوامل اثرگذار در صحنه جنگ هستند، کمبودهای جدی داشتیم. به دلیل مشکلات جدی در جنگ مجبور بودیم ابتکارات و نوآوریهایی را ایجاد کنیم که دشمن در محاسباتش چندان حسابی روی آنها نکرد و توانستیم با همین خلاقیتها جنگ را پیش ببریم.
از بعد از عملیات رمضان، دشمن مناطقی در خشکی را که امکان عملیات گسترده بود برایمان محدود کرد. علتش هم شکستهای متعددی بود که در عملیاتهای مختلف خورده بود، برای همین سرمایهگذاریهای زیادی روی کارهای مهندسی کردند، از میدانهای مین گسترده گرفته تا آب انداختن جلوی خطها. دشمن روی مناطق مناسبی که میشد در آنها عملیات کرد سرمایهگذاری جدی کرد تا نتوانیم براحتی از آنها استفاده کنیم. لذا از بعد از عملیات رمضان، کسانی که جنگ را اداره میکردند، کوشیدند از جاهایی که نقطه ضعف دشمن است استفاده کنند، مثلاً در عملیات بدر و خیبر از هور به عنوان نقطهای که دشمن روی آن سرمایهگذاری جدی نکرده بود، استفاده کردند. در عملیات خیبر با قایق تا نزدیک اتوبان بصره- عماره، یعنی نزدیک دجله رفتیم و از ضعف دشمن استفاده کردیم و با حفاظت و شناساییهای خوبی که انجام گرفت، عملیات پیش رفت. در بدر به ترتیب دیگری، ولی دوباره از هور استفاده شد. با دو عملیات انجام شده در هور دشمن متوجه شد داریم از نقطه ضعفش استفاده میکنیم و به همین دلیل همان موقع با حمایت پشتیبانان خارجیاش کار بسیار گستردهای را شروع کرد. یکی از مناطقی که هم حساس بود و هم با وجود سختیهایش برای ما امکانی بود تا بتوانیم با ابتکار و خلاقیت از آن استفاده کنیم، مسیر عبور از اروندرود بود که استفاده از آن در عملیات والفجر 8 شروع شد و با تصرف فاو ادامه یافت. یکی از این مناطق منطقه کربلای 4 و 5 بود که به دلیل نزدیکی آن به بصره و مناطق حساس عراق میتوانست منطقه اثرگذاری در جنگ باشد. اگر چه در تصمیمگیری در این نوع مسائل فرماندهان یگانها مورد مشورت قرار میگرفتند و نظر میدادند، طبیعتاً مسئولان رده بالای جنگ با جمیع جهات منطقه عملیاتی آینده را انتخاب میکردند. بنا شد عملیات در این منطقه انجام گیرد که هم عملیات در خشکی داشت و هم عملیات عبور از آب. چون عمده خطوط باید توسط غواصها شکسته میشد، لازمهاش استفاده از نیروی رزمندهای بود که توان غواصی و عبور از آب را داشته باشد، برای تربیت چنین نیرویی سرمایهگذاری خوبی شد و بهترین بچههایمان از نظر روحی و آمادگیهای جسمی همینها بودند و بخش قابل توجهی از ایشان تجربه جنگ را در عملیاتها و مناطق مأموریتی دیگری داشتند. علاوه بر اینها نیروهای جدیدی را هم گرفتیم و برایشان یک دوره آموزش بسیار حسابشده، سخت و منطبق بر واقعیات جنگ گذاشتیم. انصافاً بچهها خیلی زحمت کشیدند، چون دوره دشوار و طاقتفرسا و عمده آموزشها چند ماه قبل از عملیات و اواخر پاییز و اوایل زمستان بود و بچهها با سختکوشی، نشاط و روحیه با وجود سرمای هوا دوره را میگذراندند و تمرینات در آب را انجام میدادند.

آن موقع مسئولیتتان چه بود؟
در عملیاتهای کربلای 4 و 5 فرمانده لشکر امام رضا(ع) بودم.
به موازات آموزش غواصها باید کارهای دیگری انجام میدادیم، از جمله ایجاد آمادگی در منطقه عملیاتی، کارهای شناسایی و طرحریزی و فراهم آوردن مقدمات لازم در بخشهای مختلف متناسب با این نوع عملیات، چون اولین بار بود که حجم بالایی از غواصها را به کار میگرفتیم. کارهای متعددی در زمینههای مختلف مهندسی و مسائل لجستیکی، آتش، توپخانه، ادوات و مواردی که قبل از عملیات باید طراحی شوند، انجام شدند. مثلاً در عملیات کربلای 4 چند محور داشتیم که بچهها باید از آنجا عملیات را آغاز میکردند، یکی اینکه آنها باید از اروندرود عبور میکردند و آن طرف میرفتند و دیگری نهر فرعی خَیِّن بود که از اروندرود به طرف شلمچه میآمد که بچهها باید از آن میگذشتند. این نهر نزدیکترین جبهه در سراسر مرز بین ما و عراق بود که بچهها به آن <خط 25 متری> میگفتند، ولی حدود 43-42 متر فاصله ما و دشمن بود و حدفاصل ما نهر خین قرار داشت. وقتی آنجا به خط میرفتید، متوجه میشدید بچهها آهسته صحبت میکنند، چون احساس میکردند صدایشان آن طرف نهر شنیده میشود. دشمن هم در سمت خودش کارهای مهندسی زیاد و سنگرهای مختلف، موانع و مین ایجاد کرده بود. ما باید از این خط عبور میکردیم. یکی از کارهایی که قبل از عملیات انجام دادیم، ایجاد تونلی از پشت خطمان، زیر جاده و زیر سیلبند کنار نهر خین و زیر سنگرها بود، چون حساب کردیم به هر ترتیبی هم که از نهر عبور کنیم با توجه به نوع سنگرهایی که دشمن داشت، آسیب میدیدیم. بنابراین بچههای خط- که عمدتاً بچههای اطلاعات و عملیات و تخریب بودند- قبل از عملیات با آرامش، ظرافت و دقت از زیر همه اینها دو تونل موازی زدند. یادم هست اینها نگران بودند که وقتی کلنگ میزنند و زمین را میکَنند، صدا از طریق زمین منعکس و دشمن متوجه شود. برای همین رفتند و چند تا از گوشیهای پزشکی را آوردند که یکی که این طرف کلنگ میزند دیگری با قدری فاصله با استفاده از این گوشیها گوش بدهد که چقدر صدا میآید. با وجودی که کار ظریف و حساسی بود بچهها بخوبی از پس آن برآمدند و پیش از عملیات تونلها را احداث کردند. آنجا در اثر جزر و مد آب سه چهار متری بالا و پایین میشد. یک وقتی نهر خین پرآب میشد و تا دو متر مانده به لب سیلبندهای کنارش بالا میآمد و یک موقع هم آب طوری پایین میآمد که کف رود دیده میشد. محاسبه کردیم شبی که میخواهیم عملیات انجام دهیم سطح آب کجاست، منتهی در تونل را باز نکردیم و فقط سوراخ کرده بودیم و از آنجا نگاه و کنترل میکردیم. شب عملیات در تونل را باز کردیم و کار انجام گرفت.
آنچه مثال زدم، یکی از کارهای زیادی بود که برای انجام این عملیات صورت گرفت. با وجودی که همه چیز با توجه به محاسبات ما درست پیش رفت، ظاهراً دشمن متوجه قضیه شده بود، چون دشمن همان شبی که عملیات را شروع کردیم در ابتدای امر با آمادگی با ما برخورد کرد، اما در عین حال بدون تردید و با جدیت عملیات را شروع کردیم، چون به هر حال طراحی شده بود و در هر جنگی ممکن است دشمن با قوت برخورد کند. الان داریم میگوییم دشمن متوجه شده بود، چون زمان گذشته است و همه چیز را بررسی کردهایم، ولی در لحظه شروع عملیات که این مسائل روشن نیست. در خیلی از عملیاتها دشمن احساس میکرد داریم کارهایی میکنیم و در هیچ عملیاتی اینجور نبود که دشمن مطلقاً متوجه نشده باشد، اما میزان آمادگیهایش به نسبت ضریب احتمالی که میداد فرق میکرد. معلوم شد در کربلای 4 بیشتر آمادگی داشت. با نگاه همیشگیمان کار را بسیار جدی شروع کردیم، اما هم ما که در محل بودیم و هم دوستانی که مسئولیتشان در سطح قرارگاه بود، متوجه شدند میزان آمادگی دشمن مشکلساز است، لذا بهسرعت استمرار عملیات را متوقف کردند. باید بهطور کامل عملیات کربلای 4 را بررسی کرد و نمیشود گفت این عملیات شکستخورده است. در این عملیات به محض اینکه متوجه شدیم دشمن آگاه شده و آمادگی گرفته است، سریعاً عملیات را جمع و جور کردیم تا استمرار پیدا نکند. عمده داشتههای ما در عملیات کربلای 4 به کربلای 5 منتقل شد. برای همین است که در فاصله زمانی کمتر از دو هفته عملیات کربلای 5 انجام شد.
چند گردان وارد عملیات کربلای 4 کردید؟
اگر بخواهم کامل بگویم، باید با جزئیاتش بگویم. معمولاً هر محوری را که بچهها بنا بود خط را بشکنند، به یک گردان میدادیم. یک گردان هم یک گروهانش را به عنوان خطشکن وارد میکرد. وقتی میگوییم دو گردان وارد کردیم، اینطور نیست که دو گردان نیروی کامل وارد کردهایم یک دسته یا دو دسته یا یک گروهانش را که پیشقراولش بودند و جلو میرفتند میگذاشتیم. دو محور اصلی داشتیم، یکی اینکه نیروها باید از داخل اروندرود عبور میکردند و میرفتند و به جزایر پشت بوارین میرسیدند و دیگری هم گذر از نهر خین و رسیدن به جزیره بوارین بود. در کربلای 4 با وجود همه تلاشها و آمادگی دشمن بچهها از هر دو محور عبور کردند و به اهدافشان رسیدند و وارد بوارین شدند. آنجا بود که فهمیدیم اینها چه مواضع و امکانات گستردهای داشتند و چقدر کار و برنامهریزی کرده بودند. پیش از آن اطلاعاتی را در حد امکاناتمان به دست آورده بودیم. جزیره بوارین یک مثلث کشیده بود و از نظر جغرافیایی یک طرفش نهر خین و طرف دیگرش اروندرود قرار داشت و دشمن تمام زمین یک کیلومتر نوک این جزیره مثلثمانند را مسلح کرده و رفت و آمد فقط منوط به معابری بود که خودش گذاشته بود. سراسر آن محل را به صورت شطرنجی سیم خاردارهای مختلفی، از جمله توپی کشیده بودند. وقتی وارد جزیره میشدید اینجور نبود که زمین باز باشد و قابلیت مانور داشته باشید، داخل مسیرهایی میافتادید که تعیین کرده بودند. کنار نهر خین هم یک دژ زده بودند. معمول این است که وقتی سنگر میزنیم روبهروی سنگر دریچهای برای کنترل باز میکنیم. آنها با استفاده از دانش نظامی بالا و تکنیکهای مختلف سنگرهایشان را ایزوله کرده و پایین برده و در عمده سنگرهایشان از روبهرو دریچه باز نکرده، بلکه از طرفین باز کرده بودند. وقتی دریچه را روبهروی نهر باز میکنید، تیری که میزنید عرض نهر را طی میکند و به خاکریز طرف مقابل میخورد. اینها بعضی از سنگرها را جلو آورده و از پهلو برای تیراندازی دریچه گشوده بودند و وقتی تیر میزدند گلوله عرض رودخانه را طی نمیکرد، بلکه طول نهر را میپیمود و به هر کسی که از وسط رودخانه عبور میکرد، میخورد. مواضعشان هم بسیار محکم و سخت بود.

ولی در عین حال شکسته شد.
سراسر زمین جلوی دژشان را سیم خاردار و مین نامنظم ریخته بودند. در جنگ یکسری کارهای مهندسی بسیار وقتگیر است که ممکن است در صحنه عملیات در حد یک اتفاق و کار کوچک به نظر برسد، اما برای همین کار به ظاهر کوچک پیش از آغاز عملیات برنامهریزیهای زیادی میشود. اینها را کسانی که دستشان در کار باشد متوجه شوند. مثلاً یکی از این قبیل کارها را در کربلای 4 انجام دادیم. دو طرف نهر خین دژ بودی، روی یکی ما بودیم و دیگری هم عراقیها قرار داشتند. دژ ما یک مقدار ضعیف بود و عراقیها روی دژشان کار کرده بودند و خیلی قوی و محکم بود. طبق طراحیمان باید با نیروهای غواصمان خط را میشکستیم و نیروهای پیادهمان داخل بوارین میرفتند و آنجا را پاکسازی میکردند و پشت سرشان باید ماشینها، بولدوزر، لودر و امکاناتمان را برای کارهای بعدی میبردیم. هر چه حساب کردیم چگونه بچهها را از آنجا عبور دهیم، چون بالا رفتن از دژ عراقیها و سرازیر شدن در شب عملیات که با وجود شکسته شدن خط هنوز منطقه را پاکسازی نکردهاید، منجر به این میشد که تیربارها تمام این بچهها را به رگبار ببندند. تونل مسیر باریکی فقط برای عبور غواصها بود و امکان گذر همه افراد از طریق آن نبود.
طول تونل همان 40 متری بود که اشاره کردید یا بیشتر بود؟
حدود 40-30 متری میشد، چون ما از یک مقدار عقبتر گرفته بودیم، منتهی تونل را تا لب رودخانه آوردیم تا غواصمان به جای اینکه روی دژ را طی کند و پایین برود از زیر آن میرفت و با سینهاش روی آب سُر میخورد و آن طرف میرفت. عبور از این تونل برای عمده نیروها امکانپذیر نبود. یکی از کارهایمان این بود که محاسبه و خرجگذاری و در جاهای مختلف مانور کردیم که به محض اینکه خط شکسته شد، دژ را با انفجار بشکنیم که همین کار را هم کردیم، چون فرصت اینکه با لودر و بولدوزر این کار را بکنیم، نداشتیم. در آن لحظه باید عمده نیرویمان را به آن طرف عبور میدادیم تا جزیره را پاکسازی کنند. لذا جای مشابهی رفتیم خرجگذاری و انفجار کردیم، به خاطر اینکه نمیتوانستیم بدون محاسبه دقیق انفجار کنیم، زیرا این انفجار در عین حال که باید دژ را میشکافت، نباید بیش از حد میبود، چون آب به دست و پای نیروها میآمد و مشکلات دیگری درست میشد. به موازات این کار، دو پل نفررو را که از قبل وجود داشت مونتاژ و پلی دقیقاً به اندازه دهانه نهر خین آماده کردیم و پشت گذاشتیم. دژ را شکافتیم که البته یک مقدار گود شد و به سرعت گودی را پر کردیم. همه این کارها باید قبل از عملیات در فاصله 40 متری دشمن انجام میشد. در نظر بگیرید در زمین محدودی که در اختیار دارید میخواهید نیروی غواص و خطشکنتان عبور کند. پل حدود 40 و خردهای متر طول داشت و دو طرفش را باید افراد میگرفتند و حدود 40 نفر نیاز بود تا پل را یک جا بردارند و آن طرف ببرند و فرصت پل زدن نبود و زمانمان اندک بود. به هر حال پل را از دهانه برداشتیم و روی رودخانه وصل کردیم. غواصهایمان که رفتند، بلافاصله نیروهای بعدی که میخواستند بروند و جزیره را پاکسازی کنند از روی پل رد شدند. با وجود محاسباتی که کرده بودیم، بعد از انداختن پل یک متر و نیم پل کم آمد! یادم هست یک سر پل را بستیم و بعضی از برادران فداکارمان در آب پریدند و آن سر پل را در آب روی شانههایشان نگه داشتند تا موج اول بچهها عبور کند، بعد یک قطعه پل بردیم و مونتاژ و کامل کردیم. همه این کارها برنامهریزی، کار و زحمت داشت که آن شب انجام شد و به بوارین رفتیم و قسمت اول بوارین را تصرف کردیم. با وجود آگاهی دشمن عملیات بسیار جدی شروع شد و بچهها از محورهای تعیینشده عبور کردند و غواصهایمان به اهدافشان رسیدند، منتهی چون دشمن مطلع بود، مسئولان بهسرعت عملیات را جمع کردند و نگذاشتند تلفات بالایی بدهیم، اما چون موج اول نیروهایمان غواصها بودند، آنها رفته بودند و بعضی از آنها مسیر طولانی را طی کردند. الان وقتی میگویید غواصها عرض اروندرود را طی کردند، بعضی فکر میکنند یعنی از این طرف به آن طرف رفتند و مثلاً 400-300 متر را طی کردند، در حالی که اینطور نبود. پشت جزیره بوارین که روبهرویمان بود جزیره دیگری قرار داشت، غواصهایمان بعد از نهر عرایض داخل اروندرود رها شدند و از آنجا تقریباً خلاف جهت رودخانه به جزیره پشت بوارین رفتند، چون در طراحی عملیات باید آن جزیره هم تصرف میشد. آنها مسافت طولانی را در عمق رفته بودند. اینطور نبود که 300 متر آن طرفتر و بعد هم 200 متر بروند و حالا که شرایط مساعد ادامه عملیات نیست همه را جمع کنیم که برگردند. بعضی از یگانهای ما به پشت جزیره امالرساس رفته بودند. غواص نمیتواند همه نوع امکانات مثلاً بیسیم با خودش ببرد. در تمام مدتی که در آب میجنگیدیم هیچ یک از امکانات ضد آب را نداشتیم، دریغ از یک قبضه سلاح ضد آب، نه یک بیسیم ضد آب و نه یک نارنجک ضد آب. این امکانات را نه داشتیم و نه به ما میدادند. همان بیسیم، سلاح و فشنگی را داشتیم که در خشکی استفاده میکردیم، ولی بچهها با همان سلاح و بیسیم آنقدر کار کردند که توانستند اینها را از آب گلآلود اروندرود عبور دهند، منتهی همه که بیسیم نداشتند. هر کدام توجیه شده بودند که باید به نقطهای بروند، نیرو یا میرفت و خودش را میرساند یا تلاش میکرد که خودش را برساند. طبق طراحیمان گفته بودیم غواص میرود و سرپل را میگیرد و موج بعدیاش میرود و خط را پاکسازی میکند و جاده وصل میشود و همان حالتی که در عملیاتهای مختلف اتفاق میافتد رخ میدهد. طبعاً وقتی سر و ته عملیات را جمع میکنید، بخشی از افراد رفته و کارشان را انجام دادهاند.
چقدر طول کشید عملیات جمع شود؟
شب متوجه شدیم و همان شب بخشهایی جمع و جور شد، ولی ما که به جزیره بوارین رفته بودیم، همان شب که بیرون نیامدیم. خود این میتوانست سرپلی برای مراحل بعدی باشد. دو سه روزی ایستادیم. بعد خط را تحویل دادیم و عراقیها آمدند و حمله کردند و آن قسمت بوارین را که گرفته بودیم تصرف کردند. در کربلای 5 دوباره بوارین را گرفتیم.
غواصها چون موج اول بودند طبیعتاً رفته بودند، ولی در عین حالی که دشمن متوجه عملیات شده بود، در اکثر محورها اینها خودشان را به نقاط مورد نظر رساندند، اما چون عملیات استمرار نیافت، بخشیشان در مناطقی که رفته بودند ماندند. بعد دشمن متوجه شد و بعضی جاها طولانی شد و به روز خورد. البته بخش قابل توجهی از غواصهایمان برگشتند و تعدادی از آنها با خود مجروح و شهید آوردند. برخی هم به دلیل مجروحیت یا شهادت ماندند.
بحثی که اخیراً راجع به تشییع جنازه غواصها مطرح شد، به دلیل یک مقدار بیدقتی در نحوه بیان موجب انعکاس تصویر نادرستی شد. مثلاً گفتند دستهای اینها بسته بود. جوری بیان شد کأنّه دستهای همه اینها بسته بود، در حالی که دستهای تعدادیشان را که دستگیر کرده و به عقبه برده بسته بودند. اصلاً تعدادی شهید شده یا عدهای مجروح بودند و نای راه رفتن نداشتند و بستن دستشان چندان معنا نداشت. برداشت این شد که 175 تا غواص را گرفته و دستهایشان را بسته و در جایی ردیف و شهیدشان کردهاند. در حالی که واقعیت امر چنین نبود، منتهی مسأله ناقص بیان میشود و توضیح کامل داده نمیشود. با وجود اینکه در کربلای 4 به محض اینکه متوجه شدیم دشمن آگاه بوده و آمادگی کامل داشته است عملیات را جمع کردیم، ظرفیت کربلای 4 حفظ شد و الحمدلله پس از زمان کوتاهی کربلای 5 در همان منطقه با تغییراتی انجام شد که موفق هم بود.
درباره چگونه جنگیدن که ما تحمیل کردیم و عراق نتوانست به ما تحمیل کند، در بخشی از صحبتهایتان به سبک جنگیدن و تجربههایی در این باره اشاره کردید. این سبک جنگیدن در داخل میتواند از یک طرف باعث شکلگیری بخشهایی همچون سپاه، دستگاهها، سازمانها و مجموعههای لجستیکی، فنی و انسانی شود و از طرفی آنچه مهم است انتقال این تجربیات چه در داخل و چه خارج است. آیا الگو و تجربه دفاع مقدس فقط مناسب داخل کشور است یا میتواند به عنوان مدلی فراتر از مرزهایمان مطرح شود؟
همانطور که عرض کردم، دشمن نتوانست چگونه جنگیدن را بر ما تحمیل کند. ما در نحوه جنگیدن کاملاً مستقل و آزاد بودیم. استقلال و آزادی که بعضیها دنبالش میگردند، اگر درست فهمیده شود در همه ارکان زندگی معنا پیدا میکند. ما در جنگ مستقل و آزاد بودیم و مبتنی بر مبانی اعتقادیمان به جنگ نگاه میکردیم. لذا صرفاً از روشهای متعادل و متعارفی که در دنیا دیکته و کتاب جنگ و جزوات آموزشی شده بود، استفاده نمیکردیم. ضمن اینکه طبیعتاً با آنها آشنایی داشتیم. منظور از <ما>، مجموعه جنگ است، نه یگان ما.
جنگ ما ویژگیهای برجستهای داشت. اول اینکه از اول تا آخرش دفاعی بود، منتهی به سبک خودمان دفاعی حمله میکردیم. وقتی گفته میشود دفاع آنچه به ذهن متبادر میشود یعنی کسی جایی ایستاده است و میخواهند به سرش بزنند و او با دستش مانع میشود.
جنگ ما ویژگیهای برجستهای داشت. اول اینکه از اول تا آخرش دفاعی بود، منتهی به سبک خودمان دفاعی حمله میکردیم. وقتی گفته میشود دفاع آنچه به ذهن متبادر میشود یعنی کسی جایی ایستاده است و میخواهند به سرش بزنند و او با دستش مانع میشود. در لحظه اول دفاع همینطور است، اما وقتی متجاوز ادامه میدهد، استمرار دفاع اینگونه نیست که شما بایستید و او بزند و جلوی ضربهاش را بگیرید. ضربه اول را که زد، ضربه دوم را آنچنان باید بزنی که ساق پایش را خرد کنی تا ادامه ندهد. ما اینجوری برخورد میکردیم ، یعنی هجومی دفاع کردیم. لذا نایستادیم و دشمن از تجاوزی که کرد مستأصل شد، چون دائم به او میزدیم. در اکثر جنگها اهرم قدرت تعیینکننده برابری و نابرابری و تنظیم تعادل در جنگ است. ما قدرت به معنی متعارف نداشتیم و توپ، تانک، آتش، سلاح، هواپیما و کلاً امکاناتمان قابل مقایسه با دشمن نبود. به جای اینکه از این عناصر متعارف برای کسب قدرت استفاده کنیم، از عوامل دیگری- که قبلاً اشاره کردم- استفاده میکردیم. خلاصهاش اینکه موازنه قدرت را با ایجاد رعب در دل دشمن به نفع خود تغییر میدادیم. معنیاش در میدان جنگ چیست؟ وقتی دشمن میخواست حمله کند، براساس عرف متداول آتشی روی جبهه میریخت که زمین و آسمان را به هم میدوخت و تمام سنگرهایتان را زیر آتش میبرد و له میکرد و با این آتش سنگین روحیه نیروهایت را در خط میگرفت، بعد زرهیاش حرکت میکرد که تیرهای متعارف به آن اثر نمیکرد و پشت سرش هم پیاده میریخت. همه اینها براساس آموزشهای مختلف نظامی بود، اما ما عمده عملیاتهایمان را در شب گذاشتیم که در عرف ارتشهای دنیا تا آن زمان چندان متداول نبود. البته عملیات شبانه مطرح بود، ولی اینکه کل عملیاتهایتان را آن هم با این گستردگی- که مثلاً یکمرتبه در 30 کیلومتر عرض در شب چند لشکر حمله کنند- شبانه اجرا کنید معمول نبود. شبی نبود که دشمن احساس آرامش کند و اتفاقاً سالی و ماهی چند بار در جاهای مختلف در مقیاسهای کوچک و بزرگ میدید جبههاش در شب تاریک شکافته میشود. به جای اینکه دشمن را از حجم آتش بترسانیم، با حمله شبانه در دل دشمن ایجاد رعب و وحشت میکردیم.
نوع شناساییمان هم منحصر به فرد بود و هنوز هم معتقدم حتی همین الان پیشرفتهترین ارتشهای دنیا نمیتوانند مثل ما شناسایی کنند. ارتش امریکا بسیار کوشیده است از تجربیات ما در جنگها و سازماندهی یگانهایش استفاده کند، چون میبینیم اینها چگونه از تجربیات ما استفاده کردهاند، اما همینها هنوز نتوانستند سبک شناسایی اطلاعات- عملیاتی که در جنگ داشتیم ایجاد کنند. هنوز که هنوز است تمام ارتشهای دنیا پشت میدانهای مین میمانند و براحتی نمیتوانند از آنها عبور کنند، ما از همه این میدانهای مین با سبک اطلاعات- عملیاتی که داشتیم عبور کردیم. بعضی جاها عمق میدانهای مین 400-300 متر در طول جبهه بود. سبکی که در شناسایی و خنثی کردن مین داشتیم، بیسابقه بود.
سطح آب اروندرود مثل آینه است، حتی شبهایی که ماه هم نیست با کوچکترین نوری از هر جایی که روی سطح آب میافتاد میتوانستید خودتان را تنظیم کنید و اگر سطح آب کوچکترین تکان بیجا میخورد متوجه میشدید خبری هست، بچهها چند ماه از این آب عبور میکردند و آن طرف میرفتند. میخواستم از جایی از اروند عبور کنم، ایستادم و شمردم فقط 18-17 ردیف سیم خاردار توپی بود. وسط اینها موانع خورشیدی که با میلگرد به هم جوش داده و در آب انداخته بودند و بمب ناپالم را که بشکههای حدوداً 30-20 لیتری حاوی مواد منفجره بود داخل آب گذاشته، کابل کشیده و به سنگر لب رودخانه آورده بودند که وقتی طرف یک کلید میزد بمب داخل آب منفجر میشد و قدرت بمب وقتی داخل آب منفجر میشود خیلی بیشتر از بیرون آن است. همه این امکانات در اختیارشان بود. با ابتکار، خلاقیت و سبکهای جدیدی که ارتشهای متعارف دنیا نداشتند، نیروهای ما پیش میرفتند. لازم به ذکر است 18-17 ردیف سیم خاردار توپی که شب عملیات چیده نشده، بلکه از شب قبل چیده شده بود، در حالی که روی سرش هم سنگر دشمن بود. در منطقه بوارین جزیرهای بود که بچهها به خاطر شکل کشیدهاش به آن جزیره ماهی میگفتند- البته یک اسم عربی هم داشت. بچهها شب با جریان آب برای شناسایی میرفتند که خود این داستانی داشت، چون آب اروندرود هر ساعتی یک جور است. یک وقتی هم بچهها میبایست در خلاف جهت آب- که در حالت مد کامل بود و میتوانستند آن طرف بروند- برای شناسایی میرفتند. یک شب بچههای غواص که کار شناسایی کرده آمده بودند و یکی از آنها برایم تعریف کرد که شب از داخل رودخانه به چولانها و نیهای کوتاه کنار آب آمدم و صبح که هوا روشن شد، متوجه شدم دریچه سنگر عراقیها روی سرم است و یک روز را در حالی که روی سرم سنگر دشمن بود، داخل چولانها منتظر ماندم. به هر ترتیب کار شناساییاش را انجام داده و برگشته بود.

عرضم این است که بچههای ما با ابتکار و خلاقیت بدون داشتن امکانات شناسایی متعارف بهترین شناساییها را انجام میدادند. اصلاً دشمن فکر نمیکرد بتوانیم از عظیمترین مانعی که سر راهمان بود، یعنی اروندرود عبور کنیم. اروندرود واقعاً رود نیست، بلکه پیشرفتگی آب خلیجفارس در خشکی است، چون جایی که غواصها میرفتند جزر و مد شدیدی داشت. یکی از کارهایی که بچهها میکردند تهیه جدول جزر و مد بود که با توجه به آن متوجه میشدید آب در فاصله زمانی هفت هشت ساعت سه چهار متر بالا و پایین میرود. یک وقت آب با سرعت به طرف خلیجفارس میرفت؛ گاهی راکد بود و کاغذ روی آب میانداختید نه جلو میرفت و نه عقب، یک وقت سربالا میرفت و هر روز با روز قبلش، یک هفته با هفته بعدش و یک ماه با ماه بعدش فرق داشت. اینطور نبود که جدول جزر و مد را در یک ماه به دست بیاوری و برای ماه بعد هم قابل تعمیم باشد. ماه بعد به دلیل شرایط مختلف جوی متفاوت بود. بچهها همه اینها را با ابتکار محاسبه و شناسایی میکردند. همین شناساییها پدر دشمن را درمیآورد و شناسایی نیروهای ما روی تمام میدان مینی که با هزینه گزاف درست کرده بودند، خط بطلان میکشید. لذا میدان مین جلوی یگان عراقی بود، اما مدام شب در تب و تاب این بودند که این نیروها از این میدان مین عبور میکنند و اعتباری به آن نیست. نیروهای ما هم واقعاً از این میدانها عبور میکردند. در واقع ما با ایجاد رعب برتری دشمن را خدشهدار میکردیم. او باید با آن همه امکانات نظامی بر جبهه ما اثر میگذاشت و ما با شناسایی درست و خطشکنی و ایجاد رعب معادله را به نفع خود تغییر میدادیم.
اینها روشهایی بودند که در جنگ ابداع و اقدام شد و جواب هم گرفتیم. کل سازمان رزم صدام روز شروع جنگ چهارده لشکر پیاده زرهی مکانیزه بود. روزی که جنگ تمام شد، با وجود تلفات و با آن همه امکاناتی که از دست داد، بیش از 50 لشکر بود. ما با وجود همه محدودیتها تا روز آخر بخوبی جنگیدیم، از حقوقمان دفاع کردیم و سرزمینمان را گرفتیم. روشهای ابتکاری و خلاقانه و با امکانات محدود جنگیدن در میدان هم ابداع، هم عمل و هم جواب مثبت گرفته شد. اولاً این قضیه درس برای خودمان و ثانیاً اینها روشهای قابل انتقال به دیگران شد. اگر امروز در دنیا میبینید جبهههای مقاومت در مقابل امریکا و اسرائیل از حزبالله لبنان گرفته تا فلسطینیها،




