به گزارش راه شلمچه، شهید «احمد نیکجو»، رزمندهای که هم حافظ رساله و احکام بود و هم در خط آتش چون شیری بیپروا میغرید، سرانجام در زمستان ۱۳۶۵ با نجواهای غریبانهٔ آخرین وداع، نامش را بر بلندای تاریخ عاشقان وطن حک کرد.
شهید «احمد نیکجو» در ششم مهرماه ۱۳۴۱ در قائمشهر چشم به جهان گشود؛ فرزندی که آمدنش معجزهٔ دلدادگی به پنجره فولاد مشهد بود. مادری که پیش از او چهار پسر را در گهواره از دست داده بود، دست تمنا به دامن سلطان طوس زد و از همانجا احمد، هدیهٔ هشتمین اختر آسمان ولایت شد. رزمندهای خوشسیما با خُلق و خوی محمدی و چهرهای منور که سالها بعد، رفقایش در جبههها به شوخی و اخلاص صدایش میزدند: «آیتالله احمد نیکجو آمد!»؛ چراکه جانش با احکام دین و رساله عجین بود و روحش با شجاعت.
نذر موهای طلایی و نجوای مادرانه در حرم
خواهر شهید با چشمانی اشکبار از روزهای کودکی احمد روایت میکند:
«مادرم پیش از او داغدار چهار برادرم شده بود؛ تا اینکه دست به دامن امام رضا (ع) شد و آقا احمد را به ما بخشید. احمد ماندنی شد، با زیبایی خیرهکنندهای که وصفناپذیر بود؛ موهای طلایی و سیمایی مثل ماه. مادرم از ترس چشمزخم جرئت نمیکرد او را به کوچه ببرد. به احترام و عشق امام هشتم، تا هفت سال تمام بر تن احمد لباس سیاه نذر پوشاند. هر بار که موهایش را اصلاح میکرد، تار به تار موهای طلاییاش را برمیداشت و ذخیره میکرد. بعد از هفت سال، آن موها را وزن کرد، به همان اندازه پول گذاشت، پای پیاده به مشهد رفت و به نشانهٔ ادای دین و شکرگزاری درون ضریح مطهر انداخت.»
دلِ شیر در میدان نبرد / والفجر ۶ و دلیریهای بیپایان
احمد همانقدر که در خلوت اهل ذکر و احکام بود، در میدان آتش دلیری کمنظیر داشت. یکی از همرزمانش از روزهای حماسه میگوید:
«احمد ذرهای از تیر و ترکش و هجوم تانکها هراس نداشت. در عملیات والفجر ۶ چون شیری ژیان به صف دشمن زد. در اوج بمباران و آتش، زمانی که رضا—فرزند چندماههاش—در خانه بود، عواطف پدرانه سر جای خود اما دلش وقف جهاد فی سبیلالله بود. ترسی در وجود این جوان ندیدم؛ او فقط شجاعت محض بود.»
«اگر ما نرویم ناموس و دین چه میشود؟»
پدر با این امید که دست و پای احمد بند خانه و خانواده شود، برای او همسری از جنس فداکاری و ایثار برگزید. اما احمد در نخستین جلسه خواستگاری راهش را روشن کرد و گفت: «من اهل جبههام؛ پای دل و جانم در میدان است و شاید برنگردم.» با این حال، احمد همسری باوفا و کانون مهربانی برای خانواده همسرش—که خود از خانواده معظم شهدا و دارای فرزندان یتیم بودند—شد.
خواهرش از واپسین ساعتهای حضورش در خانه یاد میکند:
«شب آخر بود و احمد قصد بازگشت به خط مقدم را داشت. خواهرمان با شوخی و لبخند تمام ریشهایش را شانه کرد. میان خندههایش در آغوشم بود که از سر دلتنگی گفتم: “احمد جان، نرو!” نگاه معناداری به من انداخت و گفت: “اگر من و امثال من نرویم، پس دین و قرآن و ناموس چه میشود؟ آبرویمان میرود…”»
ساعت ۱۲ شب؛ وداع پایانی با رضای شیرخواره
لحظات وداع این شهید والامقام، سوزناکترین پرده از زندگی مردی است که برای ماندگاری وطنش از عزیزترین دلبستگیهایش گذشت. همسر صبور شهید با دلی سرشار از دلتنگی میگوید:
«همیشه میگفت روزی میرسد که دیگر برنمیگردم. آخرین مرخصیاش بود؛ آقا رضا تازه سه ماهه شده بود. بعد از دو ماه دوری آمده بود و حالا دوباره عزم رفتن داشت. نیمهشب بود، حدود ساعت ۱۲؛ بلند شد، آرام وضو گرفت و به نماز شب ایستاد. بعد از نماز رو به من کرد و با لحنی که بوی آسمان میداد گفت: “میروم تا کمی با رضا بازی کنم؛ این بارِ آخر است که میروم و یقین دارم به شهادت میرسم.” سپس نگاهم کرد و جملهای گفت که تا ابد در گوشم زنده است: “جان تو و جان رضای من!”»
سرانجام در بیست و سوم دیماه ۱۳۶۵ در گرماگرم عملیات غرورآفرین «کربلای ۵»، تیر شجاعت و پایمردی این شهید بر تارک آسمان شلمچه درخشید و نذر امام هشتم به آرزوی دیرینهاش رسید و آسمانی شد.




