نقد علمی استاد امیری سوادکوهی نسبت به نظریه پروفسور صادقی درباره قلب و روح
امیری سوادکوهی، از محققان و نویسندگان، در یادداشتی با عنوان «قلبِ پیوندی، روحِ انسان و مغالطهای به نام علم»، به نقد علمی نظریه پرفسور صادقی، جراح قلب، درباره انکار وجود روح با استناد به تداوم فعالیت قلب پس از پیوند پرداخته است.
به گزارش راه شلمچه، حجتالاسلاموالمسلمین امیری سوادکوهی در این یادداشت، با تفکیک میان فعالیت زیستی یک عضو و حقیقت انسان بهعنوان یک شخص، مبنای این نظریه را از منظر پزشکی، فلسفی و با استناد به قرآن کریم و معارف اهلبیت علیهمالسلام مورد بررسی قرار داده و نشان میدهد که تداوم فعالیت زیستی قلب، بههیچوجه ملازم با نفی روح نیست.
وی با طرح این پرسش که «با کدام دلیل علمی ثابت شده است که هرگونه فعالیت قلب، متوقف بر حضور روح در آن است؟»، بر این نکته تأکید میکند که توضیح سازوکار تپش قلب، یک مسئله پزشکی است و تبدیل آن به نتیجهای درباره حقیقت انسان و انکار روح، نیازمند برهانی مستقل و فراتر از دادههای علم تجربی است.

قلبِ پیوندی، روحِ انسان و مغالطهای به نام علم
اخیراً در نفی وجود روح چنین استدلال شده است: اگر با مرگ انسان، روح از بدن او مفارقت میکند، پس چرا قلب او پس از جدا شدن از بدن، میتواند در بدن دیگری به تپش ادامه دهد؟ اگر روح عامل حیات است، این قلب چگونه بدون روح کار میکند؟ آیا این امر نشان نمیدهد که اساساً روحی وجود ندارد؟
این پرسش، در ظاهر علمی است؛ اما بر خلط میان حیات زیستیِ یک عضو و حیات انسان بهعنوان یک شخص استوار است.
از نظر پزشکی، قلب بافتی زنده است که سلولهای عضلانی آن دارای سازوکارهای الکتریکی و قابلیت فعالیت فیزیولوژیکاند و در شرایط مناسب میتوانند پس از جدایی از بدن نیز برای مدتی به فعالیت ادامه دهند.
در پیوند قلب، انسان مرده با قلبش زنده نمیشود؛ بلکه عضوی که هنوز قابلیت زیستی دارد، به بدن گیرنده منتقل میشود و پس از برقراری جریان خون، فعالیت طبیعی خود را از سر میگیرد.
پس پاسخ شبهه روشن است: مفارقت روح از بدن به معنای نابودی آنی تمام فعالیتهای سلولی و فیزیولوژیک بدن نیست. تپش قلب یک فرایند زیستی است، نه تعریف جامع حقیقت انسان.
اکنون باید از جناب پرفسور صادقی پرسید: با کدام دلیل علمی ثابت شده است که هرگونه فعالیت قلب، متوقف بر حضور روح در آن است؟
اگر این مقدمه اثبات نشده باشد، چگونه میتوان از ادامه تپش قلب، عدم وجود روح را نتیجه گرفت؟
کلیه، کبد، قرنیه و برخی بافتهای دیگر نیز قابلیت انتقال و ادامه فعالیت دارند؛ اما هیچکس نمیگوید با انتقال آنها، شخصیت، خاطرات، اراده و هویت صاحب عضو نیز منتقل شده است. آنچه منتقل میشود اندام زیستی است، نه «منِ» انسان.
قرآن کریم روح را به یک سازوکار فیزیولوژیک فرو نمیکاهد:
ويسألونك عن الروح قل الروح من أمر ربي وما أوتيتم من العلم إلا قليلا و در بیان مرگ میفرماید: الله يتوفى الأنفس حين موتها والتي لم تمت في منامها
موضوع توفی، انفس است، نه قلب بهعنوان یک اندام زیستی. بنابراین، حتی اگر قلب پس از مفارقت روح همچنان قابلیت زیستی داشته باشد، هیچ تناقضی رخ نداده است؛ زیرا قلب، روح نیست و تپش قلب نیز عین حیات شخص نیست.
از سوی دیگر، علم تجربی میتواند توضیح دهد قلب چگونه میتپد؛ اما از توضیح سازوکار تپش، نمیتوان نتیجه گرفت انسان چیست یا روح وجود ندارد. این دو، دو پرسش متفاوتاند. برای نفی روح باید ابتدا اثبات شود که تمام حقیقت انسان به ماده و فرایندهای مادی فروکاسته میشود؛ و این دیگر یک نتیجه پزشکی نیست، بلکه ادعایی فلسفی و نیازمند برهان مستقل است.
در منطق قرآن و معارف اهلبیت علیهمالسلام، انسان صرفاً مجموعهای از گوشت و خون و سلول نیست. بدن، ساحت مادی حیات است؛ اما حقیقت انسان را نمیتوان با یک عضو، حتی قلب، یکی دانست.
پس: قلب میتواند پس از مفارقت روح، در شرایط مناسب به فعالیت زیستی ادامه دهد؛ زیرا تپش قلب، عینِ روح نیست.
در پیوند قلب نیز روحِ اهداکننده منتقل نمیشود؛ یک عضو زیستی از بدنی به بدن دیگر منتقل میگردد.
خطای این استدلال، در یکسان گرفتن سازوکار حیات یک عضو با حقیقت وجود انسان است؛ و توضیح علمیِ چگونگی کار یک عضو، هرگز برهانِ نفی روح نیست.
وما أوتيتم من العلم إلا قليلا.